پیچیدم!بد هم پیچیدم...
قصه اینجوری شروع شد:
یه روز سرد زمستونی که برف می اومد بالم تیر خورد و توان حرکت نداشتم اما به زور تونستم تا زیر سایه ی یه قارچ چند لحظه ای رو آروم بگیرم و در امان باشم. تا مبادا شکارچی بیرحمی که بهم تیر زده بود دوباره پیدام کنه و منو برای سرگرمی بچه اش ببره...
داشتم از درد جای زخمم اشک می ریختم که یه دفعه سنگینی یه سایه رو پشت سرم احساس کردم تا برگشتم دیدم سایه ی آدمه که داره بهم نزدیک میشه. از ترس نمی دونستم چیکار کنم یه لحظه چشمامو بستم و دیگه هیچی نفهمیدم... بعد از چند ساعت که چشمامو باز کردم دیدم تیر از بالم دراومده و بالم بسته شده بود. بعد اون آدم رو دیدم که اومد کنارم. فهمیدم که کار اون بوده. سالها گذشت...
تا اینکه فهمیدم بهش انس گرفتم و عادت کردم. به خاطر محبت هایی که بهم کرده بود دوسش داشتم. تا اونجائیکه یادمه هیچ وقت منو تو قفس زندونی نکرده بود. اون زندگی منو نجات داده بود. هیچ وقت این کمکشو فراموش نکردم و نمیکنم... اما روزگار نذاشت همین جوری بگذره...
چیزی رو که نمیدونستم فهمیدم البته بگذریم از این که بهش شک داشتم... اونوقتهایی که کنار من نبود کنار یکی دیگه بود... یه روز که دلش خواست باهام درد دل کنه همه ی اینا رو بهم گفت و بهم گفت که چقدر بهم خیانت کرده اما من هیچی نگفتم و فقط گوش دادم... گذاشتم تا بگه... تا خالی شه... تا سبک شه... تا یه وقت نگه نذاشتی حرف بزنم... یه لحظه تمام خاطراتم اومد جلو چشمم. هرجا که با هم رفته بودیم... هر دونه ای که برام ریخته بود... هر جایی که من همراهی کرده بود تا تنها نباشم... وقتی که فکر کردم گول خوردم تو خودم شکستم...
بعضی وقتها که به گذشته خودم فکر می کردم و اشتباهاتم رو مرور می کردم از دست خودم ناراحت می شدم و این بیشتر ناراحت می شدم که اونم می دونه من اشتباه کردم و اون بوده که رو اشتباهم خاک ریخته... همیشه اونو مثل یه فرشته پاک و بی گناه می دیدم و خودمو یه شیطون به تمام معنا. نمیدونستم خودمو ببخشم ...
پ.ن: هیچ موقع دم از پاکی و صادقی و خوب بودن خودم نمیزدم... اما تو که همیشه ورد زبونت این بود که هیچ کاری نکردی و پاک بودی یه دفعه چی شد... هان؟!!
