دیگه جون نداره دستام...
گناهی ندارم ولی قسمت اینه....
آره گناه از من نیست اما به جرم بی گناهی اسیرم... اینه رسم زمونه...اینه بازی روزگار که با همه آدما داره و داره تر و خشک رو باهم می سوزونه.... کسی هم نمیتونه کاریش بکنه...(قابل توجه خودم) نمیشه هیچ کاری کرد... نمیشه.... نمیشه...نمیشه.... باید رفت مرد...
دوباره خستگی... دوباره افسردگی... دوباره دعوا... دوباره جنگ ...دوباره گریه...
خدای آسمون کی اینا تموم میشن؟ میدونم که میگی هیچوقت... میدونم سوالم تکراری بود برای همین جوابشو می دونستم...اما منم آدمم مگه نه... منم خسته میشم مگه نه...
آی خدا دلگیرم ازت ... آی زندگی سیرم ازت... آی زندگی میمرم و عمرمو می گیرم ازت...
این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنه... این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنه... چه لحظه های خوبیه... ثانیه های آخره... فرشته ی مردن من ... منو از اینجا میبره....
انگار رسیدم ته خط...وقت خلاصی از همه ست...آی دنیا بیزارم ازت...
پ.ن:اینا رو از ته دل گفتم......................
