تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه - تنهام

خوشبخت ترین دیوانه

تنهام

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

 يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

 بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم.

 آخه مي‌دوني من اينجا خيلي تنهام».

 براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

 يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم.

  زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه که من هنوز هم خيلي تنهام.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:30  توسط همون دیوونه   |