بعد از رفتن تو آن مسافر جامه دان به دست کنار جاده منم.
شاید رفتن از ماندن بهتر باشد.
کاری از دست کسی ساخته نیست.
همیشه و همیشه..................................
بعد از رفتن تو آن مسافر جامه دان به دست کنار جاده منم.
شاید رفتن از ماندن بهتر باشد.
کاری از دست کسی ساخته نیست.
همیشه و همیشه..................................
|
نگاهم کن! نگاهم کن! تو چنگ شب گرفتارم یه دریا تو چشام دارم ولی هرگز نمی بارم منم از روزگار سوت و کور و بی نفس خسته منم تنها ترین آبی تو این کوچه که بن بسته ببین سبزینه فریاد تلخم تو گلو پژمرد دوباره این منو دروازه های تا ابد بسته تو خواب بودی و تباهی رو توی چشمام نمی دیدی تو یک دم غصه هام رو از توی قلبم ندزدیدی کسی ویروونی عشق رو توی چشمام نمیبینه تو هم مثل همه بودی تو هم من رو نفهمیدی نگاهم کن! نگاهم کن! که تو بند زمستونم دچار عشقتم اما کنار تو نمیمونم به جز تو آشنایی نیست رفیق و هم صدایی نیست ولی حتی برای ما پناهی جز جدایی نیست.
|
قصه اینجوری شروع شد:
یه روز سرد زمستونی که برف می اومد بالم تیر خورد و توان حرکت نداشتم اما به زور تونستم تا زیر سایه ی یه قارچ چند لحظه ای رو آروم بگیرم و در امان باشم. تا مبادا شکارچی بیرحمی که بهم تیر زده بود دوباره پیدام کنه و منو برای سرگرمی بچه اش ببره...
داشتم از درد جای زخمم اشک می ریختم که یه دفعه سنگینی یه سایه رو پشت سرم احساس کردم تا برگشتم دیدم سایه ی آدمه که داره بهم نزدیک میشه. از ترس نمی دونستم چیکار کنم یه لحظه چشمامو بستم و دیگه هیچی نفهمیدم... بعد از چند ساعت که چشمامو باز کردم دیدم تیر از بالم دراومده و بالم بسته شده بود. بعد اون آدم رو دیدم که اومد کنارم. فهمیدم که کار اون بوده. سالها گذشت...
تا اینکه فهمیدم بهش انس گرفتم و عادت کردم. به خاطر محبت هایی که بهم کرده بود دوسش داشتم. تا اونجائیکه یادمه هیچ وقت منو تو قفس زندونی نکرده بود. اون زندگی منو نجات داده بود. هیچ وقت این کمکشو فراموش نکردم و نمیکنم... اما روزگار نذاشت همین جوری بگذره...
چیزی رو که نمیدونستم فهمیدم البته بگذریم از این که بهش شک داشتم... اونوقتهایی که کنار من نبود کنار یکی دیگه بود... یه روز که دلش خواست باهام درد دل کنه همه ی اینا رو بهم گفت و بهم گفت که چقدر بهم خیانت کرده اما من هیچی نگفتم و فقط گوش دادم... گذاشتم تا بگه... تا خالی شه... تا سبک شه... تا یه وقت نگه نذاشتی حرف بزنم... یه لحظه تمام خاطراتم اومد جلو چشمم. هرجا که با هم رفته بودیم... هر دونه ای که برام ریخته بود... هر جایی که من همراهی کرده بود تا تنها نباشم... وقتی که فکر کردم گول خوردم تو خودم شکستم...
بعضی وقتها که به گذشته خودم فکر می کردم و اشتباهاتم رو مرور می کردم از دست خودم ناراحت می شدم و این بیشتر ناراحت می شدم که اونم می دونه من اشتباه کردم و اون بوده که رو اشتباهم خاک ریخته... همیشه اونو مثل یه فرشته پاک و بی گناه می دیدم و خودمو یه شیطون به تمام معنا. نمیدونستم خودمو ببخشم ...
پ.ن: هیچ موقع دم از پاکی و صادقی و خوب بودن خودم نمیزدم... اما تو که همیشه ورد زبونت این بود که هیچ کاری نکردی و پاک بودی یه دفعه چی شد... هان؟!!
گناهی ندارم ولی قسمت اینه....
آره گناه از من نیست اما به جرم بی گناهی اسیرم... اینه رسم زمونه...اینه بازی روزگار که با همه آدما داره و داره تر و خشک رو باهم می سوزونه.... کسی هم نمیتونه کاریش بکنه...(قابل توجه خودم) نمیشه هیچ کاری کرد... نمیشه.... نمیشه...نمیشه.... باید رفت مرد...
دوباره خستگی... دوباره افسردگی... دوباره دعوا... دوباره جنگ ...دوباره گریه...
خدای آسمون کی اینا تموم میشن؟ میدونم که میگی هیچوقت... میدونم سوالم تکراری بود برای همین جوابشو می دونستم...اما منم آدمم مگه نه... منم خسته میشم مگه نه...
آی خدا دلگیرم ازت ... آی زندگی سیرم ازت... آی زندگی میمرم و عمرمو می گیرم ازت...
این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنه... این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنه... چه لحظه های خوبیه... ثانیه های آخره... فرشته ی مردن من ... منو از اینجا میبره....
انگار رسیدم ته خط...وقت خلاصی از همه ست...آی دنیا بیزارم ازت...
پ.ن:اینا رو از ته دل گفتم......................