تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

آره
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط همون دیوونه   | 

از چی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:7  توسط همون دیوونه   | 

از کی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط همون دیوونه   | 

نگو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط همون دیوونه   | 

چرا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:3  توسط همون دیوونه   | 

نگو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:3  توسط همون دیوونه   | 

باز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:3  توسط همون دیوونه   | 

شدم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:3  توسط همون دیوونه   | 

خسته
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:2  توسط همون دیوونه   | 

من
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:2  توسط همون دیوونه   | 

-         بپر

-         چه جوری؟

-         چشماتو ببند و دستتو بده به من و به هیچی دیگه فکر نکن!

-         آخه می ترسم!

-         ترس نداره که من باهاتم...

-         اگه دروغ گفتی و تو زودتر پریدی چی؟

-         نه نگران نباش منم با تو می پرم... زود باش دیگه الان یکی میاد...

-         یه دقیقه صبر کن!

-         می خوای چی کار کنی؟ مگه خودت نگفتی می خوای بمیری؟ پس دیگه چرا معطل می کنی؟

-         مطمئنی می میریم؟

-         آره دیوونه مطمئنم! اینجا دیگه آخره راهه... نگاه کن...این یه دره ست!

 

 

 

چشمامو بستمو از دنیا بریدم...خواستم بپرم که یکی محکم بغلم کرد و پرتم کرد رو زمین...چشامو باز کردم دیدم داره گریه می کنه و با داد می گه : دیوونه من دوست دارم نمیخوام از دستت بدم ... احمق دیوونه من دوست دارم چرا نمیفهمی؟ ... اون همین طور حرف می زد و من اشک می ریختم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:39  توسط همون دیوونه   | 

پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!

خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!

گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است....

در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!

اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!

انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟

چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...

چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

(به قول ابی منو با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52  توسط همون دیوونه   |