خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من/ ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت *
دوستت دارم و نیز از تو خشمگین ام
دوباره دود سیاه و آههای تو
دوباره کوچههای غربت و سایههای تو
دوباره خورجین آوارهگی و شانههای تو
دوباره و دوباره
دهانگشادهی دست بند و
دستهای تو.
چه بار سنگینی هستی
بر شانههای غم
و رودخانهای خشمگین
در میان چشمانی مهآلود.
ابر مانند تو
با گریه آشنا نیست.
درد مانند تو
در اعماق هیچ زخمی ننشسته
و هیچ بیشهای
در خزان عمرش
نیماندازهی تو هم
برگ و بار و شاخ رنجـش را
فرو نیفکنده.
چه بار سنگینی هستی
بر شانههای غم
و رودخانهای خشمگین
در میان چشمانی مهآلود.

تـنها
چند روز است، بغض گریههای خستهام را بر دوش گرفتهام
و هیچ دلتنگی را.
چند ماه است، گلویم پر از آواز است
و هیچ شنوندهی را.
چند سال است، دیوانم پر از شعر است
و هیچ خوانندهی را،
نمییابم
تا اشک و آواز و شعرم را برایش بگذارم.
دوباره دود سیاه و آههای تو
دوباره کوچههای غربت و سایههای تو
دوباره خورجین آوارهگی و شانههای تو
دوباره و دوباره
دهانگشادهی دست بند و
دستهای تو.
چه بار سنگینی هستی
بر شانههای غم
و رودخانهای خشمگین
در میان چشمانی مهآلود.
ابر مانند تو
با گریه آشنا نیست.
درد مانند تو
در اعماق هیچ زخمی ننشسته
و هیچ بیشهای
در خزان عمرش
نیماندازهی تو هم
برگ و بار و شاخ رنجـش را
فرو نیفکنده.
چه بار سنگینی هستی
بر شانههای غم
و رودخانهای خشمگین
در میان چشمانی مهآلود.

تـنها
چند روز است، بغض گریههای خستهام را بر دوش گرفتهام
و هیچ دلتنگی را.
چند ماه است، گلویم پر از آواز است
و هیچ شنوندهی را.
چند سال است، دیوانم پر از شعر است
و هیچ خوانندهی را،
نمییابم
تا اشک و آواز و شعرم را برایش بگذارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:43  توسط همون دیوونه
|
