تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

                تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره

              رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره

             وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

                قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره

                من  نیازم  تو  رو   هر   روز  د ید نه

               از  لبت  دوســــت  دارم  شـنیـد نــه

 

                                                                     فریدون فروغی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:13  توسط همون دیوونه   | 

اگر بیایی تو را با خود به دنیایم خواهم برد و آنجا تک نگین روز آشنایی مان را نشانت می دهم که ببینی هنوز هم می درخشد و به یاد آن روزها ست که با عشق می درخشد . اگر بیایی تو را با خود به دنیایم خواهم برد که ببینی دیگر از یاس های وحشی خبری نیست . این دفعه برای خود دنیایی پر از شعر و واژه ساخته ام و با سر هم کردن آنها توانستم کوهی بسازم و از آن بالا روم و به قله برسم .

و از آنجا فریاد سکوت سر دهم که ای خدا چرا نیلوفرها را به انسانهای بی قلب سپردی که آنها نیز با بی رحمی تمام  پرپرشان و در جوی آب رها کنند .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط پیچک خشک...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:18  توسط همون دیوونه   | 

بال و پرم بودی خبر نداشتی

تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم

همسفرم بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم

کوه غم و رو شونم دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 22:21  توسط همون دیوونه   | 


سلام خدایا سلام


نمی دونم چی شده که دارم این جوری می نویسم اما اینو می دونم که من هم یه روز عاقل بودم .


وقتی می بینمش، وقتی باهاش بیرون می رم، وقتی دستاش توی دستامه، وقتی تنم به تنش می خوره، همه وجودم می لرزه .


نمی دونم چرا فقط می دونم به نگاهش دیگه احتیاج دارم و بدون اون نمی تونم دیگه زندگی کنم دیگه من هم پاک دل دادم واز این به بعد دیونه عاشق صدام کنید .


همش منتظر اون روزی هستم که برم باز ببینمش .


خدا ممنونم از بابت این همه لطفی که به من کردی .


به خدا عاشقانه دوستت دارم مادر .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:39  توسط همون دیوونه   | 

خیانت

هرگز دوست نداشتم جای هیچ کدوم از اینا بودم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:31  توسط همون دیوونه   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:41  توسط همون دیوونه   | 

چه قدر سخته، توی چشای کسی که تما م عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد ذل بزنی؛ به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی، حس کنی که هنوزم دوستش داری .

چه قدر سخته، که دلت باز بخواد سر تو به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .

چه قدر سخته ، تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی،اماوقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی .

چه قدر سخته، وقتی ،پشتتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری .

چه قدر سخته، گل آروزوهاتو توباغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی (گل من باغچه نوت مبارک )

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 21:20  توسط همون دیوونه   | 

آه ! ای شبگرد پیر ...

سلامت را چه کسی پاسخ خواهد گفت

چه کسی در شب سرد زمستانی به تو پناه خواهد داد

چه کسی بدون اکراه دست تو را به مهربانی در دستانش خواهد گرفت

چه کسی از با تو بودن شکوه ندارد

چه کسی در تاریکای کوچه های سرد با تو همگام خواهد شد

چه کسی برای فانوس بی سویت شعله خواهد شد

چه کسی دیگر با قصه های تو به خواب خواهد رفت

آه ...

ای پیرمرد! قصه ای برای این دیوانه بگو

قصه ای که او را به خوابی خوش ببرد خوابی که تا کنون در خواب هم ندیده است!

ای پیرمرد! قصه ای برای این دیوانه بگو تا که قلب نا آرامش آرام گیرد

وبتواند در سکوت اسرارآمیزشب به خواب ابدیت فرو رود...

 

کودکی شاد است

کودکی می خندد

کودکی می دود

کودک به دنبال بادبادک خود به این سو و آن سو می دود

باد به بادبادک او رحم نکرد و او را با خود برد

برد به اعماق آسمان

کودک می دود تا بلکه بتواند بادبادک خود را از چنگال بی رحم باد برباید

اما نمی تواند ....

بادبادک دور و دورتر می شود و در آسمان ناپدید

کودک دیگر شاد نیست

کودک دیگر نمی خندد

اودیگر نمی دود

او برای از دست دادن بازیچه اش اشک می ریزد

 او نشسته است و به بادبادک خود که در هوا می رقصد نگاه می کند

او خسته است و دیگر نا امید

نا امید از بازگشتن

نا امید ازبودن

و این نا امیدی ادامه خواهد داشت ...

 

 

خیلی خوبه که آدما قدر خوبی همدیگه رو بدونن و مثل گربه کور نباشن...

خیلی خوبه که آدمها از هم توقع زیادی نداشته باشن و خیلی خوبتر از اون اینه که آدمها برای طرف مقابلشون توقع ایجاد نکنن... و اونها رو بی خود امیدوار نکنن...

یه چیز رو تو این چند روز خیلی خوب فهمیدم اونم اینه که اولاً از هر چیز خوشحال کننده ای زیاد خوشحال و ذوق زده نشم و از هر چیز ناراحت کننده ای زیاد ناراحت نشم و غصه نخورم...دوماً به هر کسی سریع اعتماد نکنم ... به قضایا زیاد بدبین یا خوشبین نباشم واقع بین باشم ... سوماً فقط و فقط به خدا امید داشته باشم نه به غیر از اون...و فقط از خودش همه چیز رو بخوام اگه صلاح بدونه می ده ولی اگه صلاح ندونه خوب نمیده...کاریش هم نمی شه کرد فقط اگه نشد میشه یه کاری کرد ...... اونم اینه که بری بمیری به همین راحتی...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:43  توسط همون دیوونه   |