تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:23  توسط همون دیوونه   | 

از اولش با تو بودم.

تو راهمون تنها شدم. سختی کشیدم. موندم.

حالا هم هستم. همیشه. هرچی میخواد بشه . میمونم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:55  توسط همون دیوونه   | 

حالم از خودم به هم می خوره

یه آدم باید خیلی پست باشه که به این درجه برسه

وای وای............

برو گمشو....دیگه نمیخوام ببینمت ....نمیخوام صداتو بشنوم.....اما مگه میشه........این من لعنتی

همیشه با منه........

کاش می دونستم باید چی کار کنم....کاش تکلیفم روشن بود...

ببخش منو بعضی وقتها شاید همیشه میشه سخت تحملم کنی...دست خودم نیست

یه بیمار روانی اعمال و رفتارشو نمیتونه کنترل کنه...

ازت بابت همه چی ممنونم

می دونم کافی نیست

اما دیگه نمیدونم چی کار کنم

هر چی خواستی اگر در توانم بود انجام می دم

یه جورایی خودمو به تو مدیون می بینم

برای همین تا هر جا که زنده بودم حاضرم برات کاری که از دستم بر میاد رو انجام بدم

یه چیز دیگه هم می خوام بهت بگم...

.

.

.

.

.

نمیدونم ...

وای به خدا ...

به همون خدا که قبولش دارم قسم که من بد نیستم................................................

 

 اینم خوبه که سیاه باشه ....مثل دل خودم..

 

 

 

اینم شاید عاقبت منه...

 

 

شاید هم من اینم...

 

 

شایدم این باشم نمیدونم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:33  توسط همون دیوونه   | 

داغونم

نرو ...نرو...نه ...صبر کن ...صبر کن...برای رفتن خیلی زود است

دستش را از دستانم ربود و با بی رحمی تمام رفت...

بار سفرش را بست و رفت ...

رفت به سوی همانکه دوستش داشت...

رفت به سوی دلداده اش...

او به چشمان پر اشکم ، به لبان پر التماسم و به دستان خسته ام که با تمام وجود فریاد میزدند " نرو" نیم نگاهی نیز نکرد...

او رفت و من و یک دنیا تنهایی ماندیم...

گفته بود که روزی خواهد رفت...گفته بود که کسی دیگر در قلبش خانه دارد....گفته بود...

اما منٍ عاشق هیچ گاه باور نکردم...شاید نمیتوانستم باور کنم...چرا که عاشقانه و دیوانه وار می پرستیدمش. او شده بود بت من...و من یک بت پرست...آه که چقدر نادان بودم...سنگی را می پرستیدم که هیچ احساسی نداشت...برایم حرف نمیزد...حتی حرفهایم را نیز نمی شنید...نگاهش را هم از من دریغ داشت.

خوشا به حال او....

همانکه در قلب سنگی بت من جای دارد.نمیدانم کیست...نمی دانم کجاست...نمیدانم...

اما آرزو می کنم برای همیشه در کنار هم خوشبخت باشند...

من می گذارم و می گذرم ...چون او اینگونه می خواهد...من نیزبه خواسته ی او احترام میگذارم...

چون او را تا لحظه ی مرگ نیز عاشقانه می پرستم...اما شادی و خوشی او برایم مهم تر است...

پس من نیز چشمهایم را بر روی او و عشقش می بندم و با خود پیمان خواهم بست که هر گز عاشق نشوم...   

 

 

دیدی احساست بهت دروغ می گفت...دیدی اون چیزایی که در موردم فکر می کردی درست نبود...

خیلی نگرانم...حالم خیلی بده...نمیتونم خودمو کنترل کنم...تو این موقعیت فقط خودتی که میتونی کمک کنی

بازم ازت ممنونم به خاطر همه چی...دیگه چیزی نمی گم چون میدونی چی دارم میگم...چون بارها بهت گفتم

می خوام این چند روز زودتر بگذره ...اعصابم خیلی خرده...دیگه حوصله ی صبر کردن هم ندارم...

می ترسم بپره...می ترسم ...خیلی هم میترسم ...فکر اینو میکنم که اگه نشه.......وای نه...دیوونه کننده است

آره راست میگی من نباید اون روز این همه امیدوار میشدم ...چون خیلی راه تا آخرش مونده...خدا کنه همه چی درست شه...خدا کنه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:9  توسط همون دیوونه   | 

 

                كيست آن كس كه تو را برق نگاهش

                 مي كشد سوخته لب در خم راهي

                 يا در آن خلوت جادويي خاموش

                  دستش افروخته فانوس گناهي

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 10:7  توسط همون دیوونه   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 17:9  توسط همون دیوونه   | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:50  توسط همون دیوونه   | 

گفتمش دل ميخري؟ پرسيد چند؟

گفتمش دل مال توست تنها بخند

خنده كرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاك افتاده بود

 جاي پايش روي دل جا مانده بود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 23:50  توسط همون دیوونه   | 

دوباره

مگه خدا به همه عقل نداده؟ مگه همه آدمها عاقل نیستن؟ چرا عاقلن ولی بعضی هاشون از اون عقلشون استفاده می کنن و بعضی دیگر می ذارن دست نخورده و آکبند بمونه....می خوان ببرن سر جحازی...

به خدا همه میدونن چی کار دارن میکنن...حتی اونی که خودشو به اون راه میزنه که نفهمه یا اسگله هم میدونه داره چیکار میکنه...همه ی آدمها آزادن که برای زندگیشون تصمیم بگیرن حالا می خواد هر تصمیمی که باشه...هیچ فرقی نداره...همه صاحب فکر و اندیشه ان...می تونن فکر کنن .. می تونن برای خودشون تصمیم بگیرن...زندگی هیچ کس به هیچ کس دیگه ای ربط نداره ..به خاطر همین که آدمها هر کدوم واسه خودشون عقل و فکر واز این جور چیزا دارن......هر کسی آزاده که واسه زندگیش هر کاری بکنه .....چون انسانه و آزاد آفریده شده......اینو من نمیگم ....خدا میگه...اونی که برتر و بهتر از همه است من می دونم دارم چی کار میکنم...دوست دارم هر کاری هم میکنم چه غلط چه درست خودم بکنم ...اگر درست بود که هیچی ولی اگه غلط بود خودمو مقصر بدونم و خودمو سرزنش کنم...بگم چشمت کور میخواستی این کار رو نکنی حالا که خربزه خوردی باید پای لرزش هم بشینی...... من نیازی به کمک هیچکس ندارم به هیچ کس احتیاج ندارم فقط به اونی که بالا سرمه احتیاج دارم و فقط از اون کمک میخوام ...می دونم هم اگه اون نخواد حتی اگه همه ی زمین و زمانش هم دست به دست هم بدن هیچ کاری جلو نمیره...برای همین فقط دست به دامن اون مهربون می شم...  خودش اگه بخواد کمک میکنه اگر هم نخواد بنده هاش بخوان کمکم کنن جلوشون رو میگره....حتماً بازم یه حکمتی هست...آره کار خدا  بی حکمت نمیشه...این جور چیزا رو خوب حالیم میشه...خوب اعتقاد دارم...تو مواظب خودت و زندگیت باش که هیچ کس به اندازه ی خود آدم نمیتونه خودشو از بدبختی نجات بده چون فقط خود آدمه که خودشو از بقیه بهتر میشناسه....پس خودش می دونه که چه کارهایی با اخلاق و روحیاتش سازگاره و چه کارهایی روحش رو عذاب میده...تو زندگی خودت رو دریاب برای اینکه دلسوزتر از خود آدم کسی نیست...مطمئن باش همین آدمهایی که دارن واست دلسوزی می کنن و ادعا می کنن که دوست دارن و زندگیت براشون مهمه یه روز یه جایی یه وقتی اگه زندگیت دچار طوفان بشه خودشون رو میکشن عقب که اون طوفان بهشون نخوره و اونا رو با خودشون نبره... خودت هم میدونی که همه ی این آدمها تو رو به خاطر خودشون می خوان حتی خونواده ات و عزیزترین و نزدیکترین آدمهای زندگیت...خودت دیدی که تا وقتی پول داشتی اعتبار و ارزش هم داشتی اما به محض اینکه پول هات تموم شد دیگه هیچ کس سراغت رو نگرفت...وقتی هم که گرفت از پولت سراغ گرفت نه از خودت...آدمها دیگه به خاطر خودشون عزیز و محترم نیستن آدمها به خاطر کارهایی که میتونن انجام بدن مهم میشن ...همه ی ما همین طوری ایم...تا وقتی با یکی کار نداشته باشیم سراغشو نمیگیریم ...نمیریم ببینیم زنده است یا مرده...همین که کارمون بهش می افته مثله بختک می افتیم روش و پاهاشو ماچ می کنیم.... همه ی آدمها تو رو به خاطر رفع نیازهاشون می خوان باور کن اگه یه روز نیازشون برطرف شد ولت میکنن و میگن.... هری.... برو دنبال کارت.... همین هایی که دارن بهت محبت میکنن باور کن به خدا قسم به قرآن پاک خدا قسم که همه از روی ظاهره و شاید 20% از اونا راست بگن ....بازم 20% زیاده ...من که فکر نمیکنم اون 20% هم راست بگن....می دونی به نظر من همه چی دروغه...اگر هم دروغ نباشه...ظاهریه...و در درونشون اصلاً این نیست.......حالا خودت میدونی....این نظر منه ...حالا خوبه یا که بده.......

"همه ی آدمها  مثل گربه کوره ان"

 

 

 

 

www.jointaranehha.blogfa.com

 

تو رو خدا بذار راحت زندگی کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط همون دیوونه   | 

غم بزرگ

یه کوچه ی تنگ و بی صدا...یه کوچه ی دلتنگ اما ساکت...انگار کوچه هم غرق درعزا بود

از سر تا ته کوچه پرچم های سیاه... یه اعلامیه به در خونه زده بودن...

در خونه باز بود...رفتیم تو...

پله های زیر پاهامون هم گریه می کردن

به در آپارتمان هم یه اعلامیه زده بودن

آروم و با ترس زنگ رو فشرد

در رو باز کردن

همه با لباسهای سیاه نشسته بودن

روبه روی در مادرش نشسته بود...مثل همیشه...آخه نمیتونه راه بره

چشمهای همه قرمز و پف کرده...انگار تازه از خواب بیدار شده بودن..اما نه...

از زیاد گریه کردن وشب تا صبح نخوابیدن بود..

من که  رفتم تو الهام با صدای بلند گریه کرد و پرید بغلم...بغلش کردم و باهاش گریه کردم...

بعد که یه خورده آروم شد با بقیه سلام و احوالپرسی کرد و رفتیم تو اتاق الهام

خواهرش هم گریه می کرد...بیچاره ها همین سه تا خواهرن...همشون هم مجرد

الهام داد می زد دیدی ...دیدی...یه شبه چه طوری بدبخت شدم...دیدی چه طوری خدا بدبختم کرد

دلداریش دادم و گفتم عزیزم قربونت برم...گریه کن...الهام گریه کن راحت بشی...الهام داد بزن...الهام تو خودت نریز...

اشک هاش بیشتر شد و به خدا بد و بیراه میگفت ..می گفت آخه چرا خدا با من این کارا رو میکنه...از من بدبخت تر پیدا نکرده چرا با من...میگفت دیدین بهتون میگم من بدبختم شماها میگین نه...می گفت تازه می خواستم تولدم رو بگیرم همتون رو دعوت کنم...دیدین چی شد...حالا دیگه بابا ندارم...

یه خورده که گریه کرد ازش پرسیدم..آخه چی شد یکدفعه ...بابات که حالش بد نبود؟

با گریه گفت نمیدونم چی شد شب خوابید صبح دیگه بیدار نشد..............................................................

فضای خونه از گریه پر شده بود... نمی شد کسی رو آروم کرد...من که واقعاً نمیدونستم چی بگم...هاج و واج مثل آدمهای لال شده بودم...فقط از خدا می خواستم که زودتر از اونجا برم ...نمیدونم چی باعث شد تا امروز پای من به اون خونه کشیده بشه اما هر چی بود یه حس خاص بود که هم اولین بار بود یه همچین حسی داشتم و هم تعریف نشدنی...تنها جمله ای که تونستم بگم این بود که سوده کم کم پاشید بریم...

فضای اون خونه خیلی سنگین بود ...اصلاً نتونستم تحمل کنم...و چند قطره اشک.....شاید چون دیروز خیلی گریه کردم دیگه اشکی واسه ریختن نداشتم...

همه جا بوی غم می داد...بوی حلوا...بوی خرما...اعلامیه و یه قاب عکس که گوشه اش یه روبان سیاه بود...  

وای خدا جون دیگه بسه دیگه.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 15:42  توسط همون دیوونه   |