|
گاهی اوقا آدمها فکر می کنن میتونن بعضی ها رو سر کار بذارن و بخندن و کیف کنن اما غافل از اینکه اون بعضی ها رو دستشون بلند می شن و کارشون رو یکسره میکنن....وای که چقدر به آدمها ضد حال می خوره که یکی رو دستشون بلند شه آخه اونا ادعا میکنن زرنگ ترین و باهوش ترین و در کل بهترین مخ زنن...اما وقتی یکی حالشون رو اینطوری بگیره یه ذره به اون مخ نداشتشون فشار میارن که آخه بابا جون دست بالا دست بسیاره.... می بینی نه تو رو خدا میبینی چه شانس گندی داریم ما........!!!!!!!هر کی رو دوسش داری زود میذاره میره...اما از هر کی بدت میاد مثه آدامس میچسبه بهت و ولت هم نمیکنه...هی میگی بابا جون ولم کن برو دنبال کارت خوشم نمیاد ازت اما گوشش بدهکار نیست که نیست...خاک تو سر یه همچین آدمهایی که غرورشونو خیلی ساده میشکنن...واقعاً خاک تو سرشون... یه هفته دیگه تولد دوستمه...این جشن با همه جشنها فرق میکنه ...یه جورایی مهمه...من خیلی واسه این هفته برنامه دارم...از دو ماه قبل برنامه ریزی کردم...خدا کنه اون طور که میخوام برگزاربشه...هون طور که پیش بینی کردم ...خدا کنه خوش بگذره... بازم مزاحم دارم...نمیدونم چی کار کنم شرشون کم شه....بابا به کی بگم نمیخوام مزاحم داشته باشم ...به کی بگم می خوام یه زندگی راحت داشته باشم....خدا جون چرا شر این آدمهای بد ذات رو نمی کنی؟ چرا نمی فرستیشون دنبال زندگیشون...چرا اینا اینقدر باید منو اذیت کنن...آخ که دلم میخواد خودشون هم به سرنوشت من دچار بشن ...اون وقت ببینن حال میده که یه نفرو اینقدر اذیت کنن...خدا آخرشو به خیر کنه... همه دارن میرن....ما هم دیگه کم کم رفتنی شدیم ....آره دیگه حالا چه زود چه دیر میریم...میریم و دیگه پیدامون هم نمیشه...البته به امید خدا...این دنیا به هیچ کس وفا نداره...با اینکه خیلی کوچیکه اما خیلی نامرده...خیلی پسته...آدمها رو از هم دور میکنه...به اندازه ای که دست هیچ کس به هیچ کس نمیرسه...اینم از بازی روزگاره دیگه...کاریش هم نمیشه کرد...همه ی خونواده دارن میرن..هر کی یه جا...هر کی یه جوری...هر کی با یکی... وسط امتحانامه...دو سه تاشون رو به سلامتی خراب کردم...چون نخونده بودم...حقم هم بود ...مگه بیرون و تفریح اینقدر مهمه که آدم درسشو نخونه و امتحانشو خراب کنه...آره اینقدر مهمه دیوونه جون؟ خوب چی کار کنم آخه باید تفریح میکردم دیگه...پس حقته که نمره هات افت کنه...چون خودت واسه خودت ارزش قائل نمیشی...چون به خودت اهمیت نمیدی... دیروز یه شیطونی بزرگ کردیم و نزدیک بود برای چندمین بار باز پروندههامون رو بدن بریم بشینیم پیش مامان جونامون البته کار خیلی بدی نکردیم ها....ولی خوب چون معلمهای این دوره خیلی عقده ای شدن همش دوست دارن شاگردها رو اذیت کنن... دلم خیلی وقته که هوس یه قم و جمکران کرده...مخصوصاً اون چاه اما زمان که آدم دردودلهلشو مینویسه و می اندازه توش...میخوام برم اونجا به امام زمان که خیلی هم دوسش دارم بگم که به خدا بگه اونی که میخوام رو زودتر بهم بده که دیگه طاقت ندارم...به خدا بگه این بنده ی گناهکارو ببخشه...این نفهم رو ببخشه...به این بیچاره رحمی بکنه...دل این دیوونه رو خوب کنه تا دیگه اینقدر هوس انجام کارهای بد بد نکنه.... از همون بچگی همیشه به کبوترها یعنی همون یاکریم ها اعتقاد عجیبی داشتم...همیشه فکر میکردم این یاکریم ها با خدا دوستن برای همین هر موقع می دیدمشون یه دعایی میکردم اونا هم سریع پرواز میکردن ...من هم فکر میکردم اونا پرواز میکنن تا برن پیش خدا و دعای من رو به گوش خدا برسونن...جالب اینجا بود که خدا خواسته ی من رو برآورده میکرد... با یه بدبختی فعلاً دارم با تمام مشکلاتم زندگی میکنم..تا خدا بعدش رو به خیر کنه...فقط اینو میگم خدایا به خودت توکل کردم.امیدم رو ناامید نکن.دستهای خسته ام رو خالی برنگردون + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 16:9 توسط همون دیوونه |
فکر کنم دارم به یه جاهایی می رسم. فکر کنم خدا خیلی دوسم داره. که داره کمکم میکنه از این برزخ دربیام.خدا جون به خاطر همه چیز شکرت...خدایا تو که میدونی من فقط تو رو دارم پس تو رو به تمام مقدساتت قسم که بیشتر کمکم کن.اگه تو کمکم نکنی من از کی کمک بخوام؟ پیش کدوم نامرد دستمو دراز کنم؟ خدایا نذار محتاج کسی به جز تو بشم. خدایا خودت میدونی که خیلی دوست دارم. یادته چند روز پیش چه خوابی دیدم؟ اصلاً انگار یه همچین خوابی باید میدیم که آگاه بشم و اون کار زشتی که قرار بود انجام بدم رو انجام ندم. یه جورایی داشتم گول می خوردم . اما بازم مثل همیشه تو بودی که کمکم کردی و نذاشتی گول اون کثافت رو بخورم . خدایا بازم ازت ممنونم....همیشه کمکم کن... راستی بهترین ها رو لینک میکنم... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 16:53 توسط همون دیوونه |
سلاممممممممممممممممممممم من دوباره اومدم بعد از یه تعطیلات خوب...مسافرت بودم ...خیلی خوش گذشت ...چون همه بودن....فیروزه ...فریبا اینا...علی اینا با بچه هاش...نیلوفر هم بود...حتی خاله اینا هم اومده بودن...به قول بعضی ها رفته بودیم ایرانگردی...ولی جاتون خالی تو جاده گیر کردیم ...برف و یخ بندون نمی ذاشت حرکت کنیم..ماشینامون سر میخوردن و ما از ترس داشتیم سکته میکردم...زنجیر چرخ هم نداشتیم..این هم از بد شانسی ما بود...ولی اینم جالب بود...من یه لحظه فکر کردم داریم میمیرم...اما چه خیال خامی... راستی دیگه منتظر اتفاقهای بد نیستم .خیلی وقته که همه چیزو سپردم به خداو منتظرم که فقط اون کمکم کنه خیلی وقته که از هیچ کس کمک نخواستم خیلی وقته که دلمو دادم به خدا و توکل کردم به اون. نمیدونم آخرش چی میشه اما مطمئنم که یه نفر تکیه گاهمه که قادره هر کاری بکنه.یه مهربون.یه بزرگ.یه بخشنده..خدایا خیلی دوست دارم...خدایا راضیم به رضای تو.خودت کمک کن.من که روزی صد دفعه دارم صدات میکنم انتظار دارم حداقل یه بار جوابمو بدی.یه جواب خوب.خدایا با من مکن آنچه من سزای آنم ....آنچه از لطف و کرم تو زیبد آن کن......... آره خدا جون من بنده ی بدی هستم...ناشکرم...خیلی اذیت میکنم....خطاکارم.....گناهکارم.....اشتباه زیاد میکنم.....اما این بنده ی بد رو ببخش...کمکم کن که یه زندگی خوب داشته باشم دیگه هیچی نمیخوام ....یه زندگی بی دردسر..... فقط همین.... + نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 18:30 توسط همون دیوونه |
|