تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

می خوان اخراجم کنن به خاطر هیچ و پوچ...خیلی الکی...

خیلی ناراحتم خیلی داغونم آخه قراره اخراجم کنن.........

دیگه نمیدونم چی می خواد بشه.........

اعصابمو دو سه روزه بد جور به هم ریخته ...هر کی هم پا درمیونی می کنه فایده ای نداره...دیگه نمیدونم چی کار بکنم...التماس خواهش غلط کردن هر کاری که به فکرم میرسید کردم ولی هیچکدوم جواب نداد........ اه اصلا ولش کن ... امروز رفتم دکتر.......دندونپزشکی.....دوباره که نه برای چهارمین دفعه باز با این دندونم بازی کرد و ور رفت اما انگار نه انگار...انگار این دندون دیگه واسه من دندون بشو نیست...تازه بعد از عید هم باید برم......وای که چقدر درد داشت ..الان هم درد داره ...از دردش می خوام جیغ بزنم اما نمیتونم حتی یه کوچولو دهنمو باز کنم......خیلی درد میکنه...هفت بار آمپول زد تا بی حس بشه ...اما نشد......بعد مجبور شد بدون اینکه دندون بی حس بشه کارشو انجام بده.......خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چی کار کنم دندون درد داره منو میکشه...تازه گشنمم هست...از صبح که صبحانه خوردم به جز یه کیک کوچولو دیگه چیزی نخوردم ...تا دو ساعت دیگه هم نباید چیزی بخورم....میگه به عصب رسیده اما چون سنم کمه نمی خواد عصب کشی کنه... می گه حیفه....آخه حیف چیه.....من از درد بمیرم که حیفه...مرتیکه مگه دندون ماله باباته که میگی حیفه...به تو چه...تو کارتو بکن راستی تو مطب دکتر که نشسته بودم با مامان دعوام شد خیلی بدجور...هر چی گفت منم جوابشو دادم ...دیگه  ازتحمل و صبر و از این جور چیزا خبری نبود ...میگه چرا این همه میخوابی ... می گه چرا هر دفعه بهت زنگ می زنم نیستی یا حوصله ی حرف زدن نداری...می گه چرا وقتایی که میخوام کنارم باشی نیستی...می گه چرا با من حرف نمیزنی...منم گفتم مگه تو هم سن منی مگه من با تو چه حرفی دارم بزنم...اصلا ازت خوشم نمیاد که بخوام باهات حرف بزنم..بهش گفتم مگه وقتی که میخوام باهات حرف بزنم به حرفم گوش میدی ...گفتم مگه حرفامو باور میکنی..مگه اصلا حرفهای من تاثیری داره... اعصابم خورد شد یکدفعه برگشتم گفتم اجازه ندارم که بخوابم ...یه ذره با تلفن حرف میزنم صدات درمیاد......اینترنت که نباید برم ....خوب حالا اجازه دارم ان بخورم یا اونم نمیتونم بخورم؟....اونم ناراحت شد وگفت خوب بشین درستو بخون.....گفتم آره میشه آدم 24 ساعته فقط بشینه درس بخونه .......

خلاصه این هم از وضعیت من...راستی از این به بعد سعی میکنم زودتر آپ کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:37  توسط همون دیوونه   | 

من ...این من لعنتی که همیشه همرامه

من اشتباه کردم ....

من اشتباه می کنم...

من ازش پول گرفتم چون اون موقع واقعا نیاز داشتم و چاره ای جز این نداشتم نمیتونستم برگردم فقط یه راه داشتم و اونم این بود که تا آخر راهی که دارم میرم برم...قرار بود پولشو بهش پس بدم...ولی نشد ...آخه واقع نمیشد

اگر می خواستم بدم باید اونو تا دم خونه می آوردم که این کار هم کاملا نشدنی بود...درسته اون پولی که من ازش گرفتم در نظر اون خیلی خیلی ناچیز بود و اندازه ی یه صدتومنی  واسش بیشتر ارزش نداشت اما به هر حال من باید پولشو پس می دادم

من دروغ گفتم ...خیلی هم دروغ گفتم

من تهمت زدم البته هنوز هم نمیدونم درست بود یا نه ؟ هنوز هم نمیدونم اون کارا رو کی کرد؟ یا باعثش کی بود؟ برای همین از همشون می خواستم انتقام بگیرم می خواستم بلاهایی که سر خودم اومد رو سر یکی یکیشون بیارم ...من فکرهای زیادی واسشون داشتم...اما دلم به حالشون سوخت...شاید بیشتر دلم واسه خودم سوخت....شاید از این ترسیدم که اون روزی که سوال جواب می شم چی باید بگم...ترسیدم از اینکه جوابی نداشته باشم بدم...برای همین بی خیال شدم...می خواستم خیلی کارها بکنم اما دیدم یه جورایی منم دارم مثل اونا می شم ...اون بچه بازی درآوردن اگه منم حتی یه کار کوچیک می کردم میشدم مثل اونا من خیلی جاها رفتم ....خیلی کارها کردم  ...کارهایی که از یه دختر هم سن و سال من خیلی خیلی بعیده...خیلی چیزا شنیدم خیلی چیزا گفتم همش هم به خاطر همین کثافتی بود که همه رو درگیر خودش کرده

من بدبختم یعنی بدبخت شدم ...خودم هم خودمو بدبخت کردم ...آره اعتراف می کنم که اشتباه کردم آره پشیمونم مثل سگ پشیمونم اما آخه مگه پشیمونی اونم الان سودی داره؟ فایده ای داره؟ نه به خدا دیگه این کارا دیگه گریه کردن غصه خوردن ناراحت بودن عصبی بودن دیوونه شدن سر زدن به دیوار و در شکوندن فایده ای نداره

دیگه فرار و خودکشی فایده ای نداره

حالم بد نیست بهتر از یه ماه پیشم اما خوب هم نیست وقتایی که بهش فکر میکنم می خوام دونه دونه ناخن هامو بکنم موهامو بکنم و صورتمو چنگ بزنم اما چه فایده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه با این کارا مشکلم خواسته ام نیازم زندگیم و همه چیزهایی که با یه ثانیه غفلت از دست دادم رو میتونم دوباره برگردونم ؟؟ نه نمیشه..............نه نمیشه ...نه ..نه نه نه نه ..........نمیشه ........اگر هم بشه من نمیتونم..........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 14:30  توسط همون دیوونه   | 

من هنوز زنده ام!

 

بسه

بسه تو رو خدا

اگه دوسم داری دست از سرم بردار بذار زندگیمو بکنم

بدون که الان خیلی راحت دارم زندگی می کنم بدون تو زندگی برام خیلی شیرینه

خسته ام ازت ... خسته شدم ازت ...نفرت..... بیزاری......خشم......ناراحتی......بدبینی......بابا ولم کن بذار خودم باشم

مگه من اسیر توام ؟ مگه من بنده ی توام ؟ آخه چرا باهام این کارا رو میکنی؟

تو که برام آف گذاشتی حتما اینجا هم میای دیگه ... پس اینا رو بخون و دیگه دنبالم نیا......دیدار به قیامت.....به همون روزی که خدا حق مظلوم رو از ظالم بگیره...

می دونی تازه تو این یه ماهه فهمیدم زندگی چیه؟ تازه فهمیدم که باید زندگی کرد باید موند و جنگید باید مبارزه کرد نباید به هر چیزی تن داد مخصوصا حرف و کار زور ....

من آزادم ......مستقل مستقل .......به دور از هر بندی.......اگه از من آزادی رو بگیرن انگار از پرنده پرواز رو گرفتن

اون وقت اون پرنده یه روز هم زنده نمی مونه .......

خدایا تو رو به عرش کبریایت قسمت می دم که این زندگی رو ازم نگیر .....درسته الان وضعم زیاد خوب نیست ولی به هر حال بهتر از چند وقت پیشم......خدایا شکرت...نمیدونم دعای کی باعث شد تا یه کم بهتر بشم ولی هر کی که بود من هم دعا می کنم هر چی از خدا می خواد اگه به صلاحشه خدا بهش بده... بازم برام دعا کنین... از همه ی اونایی که اومدن و یه جورایی بهم دلداری دادن تشکر میکنم:

از خوشگل عاشق خودم ...خواهر گلم ...زندگیم....عشقم....امیدم...که همیشه مواظبمه و مثل یه همدم کنارمه و هیچ وقت دوست نداره ناراحتیمو ببینه..منم همینطور دوست ندارم حتی یه خار به پاش بره..عزیزکم همیشه دوست داشتم و دارم....

دوست خوبم مرجان www.baranraha.blogfa.com

 نسیم خانوم www.left_handedd.blogfa.com

جوجو www.joojoo700.blogfa.com

اقیانوس آبی www.ocean_of_tears.blogfa.com

شادی جون www.boridebal.blogfa.com

صبرا www.kebreya.blogfa.com

آقا آرشwww.arashfardi63.blogfa.com

سینا www.sina12.blogfa.com

دیوانه www.divane.blogfa.com

دل دیوونه www.deledivone.blogfa.com

حامد www.khamush.blogfa.com

سارا www.f665.blogfa.com

سمیرا www.balle.blogfa.com

آقای ایکس www.tarano0m.blogfa.com

اسی www.dunya.blogfa.com

فروغ جون www.good_girls.blogfa.com

مهری www.missmehri.blogfa.com

بابک و حمید و جدیدا آرزو خانوم www.zedeham.blogfa.com

حدیث www.khastedel.blogfa.com

ارج عزیز www.arj57.blogfa.com

مهندس گمنام www.engineermohsen.blogfa.com

بهار خانوم www.madarakam.blogfa.com

یه دیوونه www.divoone.tk

ونوس عزیز www.sighvenus.blogfa.com

نیلوفر عزیز دوست خوبم www.sayeyetardid.persianblog.com

رویا جون www.roooya.blogfa.com

و دوستهای خوب دیگه ام : آقا ناصر- میلاد- مصطفی- حسام- ایلیا- ریکاو ....

بازم به دعای همتون نیاز دارم....دعا کنین که اوضاع رو به راه بشه تا من بتونم یه کم زندگی کنم اما نه با ترس و اضطراب با خیال راحت...ترس و اضطراب از اینکه به این فکر کنی که یکی هست که بخواد اذیتت کنه و همه چیزتو ...جونتو...احساستو...هستی تو...تمام دار و ندارتو تو یه چشم به هم زدن ازت بگیره..

 

آه....خدایا...شاید من به یه هوای تازه نیاز دارم!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:27  توسط همون دیوونه   |