تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

خیلی به هم ریختم

 

چشمای همیشه گریون

لبهای همیشه بسته

پاهای همیشه خسته

دستای همیشه سرد

چهره ی همیشه زرد

ابروهای همیشه گره خورده

.

.

.

.

.

اینها همشون منم...

.

.

.

.

.

در و دیوارهای بی رنگ

چراغ همیشه خاموش

پنجره ی همیشه بسته

فضای همیشه سرد

.

.

.

.

اینها هم اتاقمه....

.

.

.

.

مامان اومده اتاقم چراغ رو روشن می کنه " تو مگه فردا امتحان نداری نشستی پای کامپیوتر؟"

با سر جواب میدم "نه"

می شینه کنارم "این پارچه خوبه برای فاطمه خانوم ببرم؟"

بازم با سر میگم "آره" حوصله ی حرف زدن باهاش رو ندارم . اصلاً حوصله ی حرف زدن با هیچ کس رو ندارم . دوست دارم از اتاقم بره بیرون . نگاهش که میکنم اشک تو چشام جمع میشه. خیلی مامانه خوبیه . اون وقت من ... اون وقت من یه بچه ی آشغال  شدم واسش . ولی بازم دوسم داره...

 

دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم ....وای اشکام دارن دونه دونه میریزن پایین.... ولی نمیخوام مامان اونا رو ببینه...برای همین تو دلم همش میخوام که زودتر پاشه بره بیرون...سرم رو میذارم رو پام ...اونم همینطوری داره باهام حرف میزنه ...وقتی میبینه حوصله ندارم پا میشه از اتاق میره بیرون ...منم همینطوری که سرم رو زانوهامه دارم گریه میکنم....

دوست دارم یه دفعه سفت بغلش کنم تو بغلش گریه کنم با گریه بگم که دوسش دارم بعد از اون هم بپرسم اونم منو دوست داره یا نه؟ دوست دارم بغلم کنه ... موهامو ناز کنه ... بگه دخترم منم دوست دارم فقط اگه قول بدی کار اشتباه نکنی... اون وقته که صدای گریه ام بلندتر میشه و با داد میگم به جون مامان قول میدم قول میدم که از این به بعد یه دیوونه ی دیگه باشم...

زنگ زدن ...

 مامان میگه "مشتریه"

میگم "اونا که با من کاری ندارن می خوان بیان خونه رو ببینن دیگه" حوصله ندارم از جام بلند شم برم یه روسری سرم کنم اونا هم اومدم و در اتاق منو باز کردن و منم همونجوری پشت کامپیوتر نشسته بودم و داشتم تایپ میکردم....

 

 

رو تخت دراز کشیده بودم که فیروزه زنگ میزنه حوصله ندارم باهاش حرف بزنم " خوابیده بودی؟"

"آره"

"یه سوال دارم می خوام برم تو میل یکی ببینم کیا چی براش پست کردن"

"پسووردش رو داری؟"

"آره"

و بهش میگم چی کار باید بکنه. دوست دارم زودتر قطع بکنه تا برم دوباره بخوابم ...خواب که نمیشه گفت رو تخت دراز کشیدم پتو رو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم ...تلفن رو قطع میکنم. دوست دارم زود بیاد خونه برم بغلش و بهش بگم دوسش دارم دوست دارم بغلش گریه کنم و داد بزنم و باهاش درد و دل کنم... ولی نمیشه....

.

.

.

.

.

حموم پر از بخار

وان پر از آب

یه تیغ

یه جیغ

وان پر از خون میشه

و دیگه همه چی تموم.....

.

.

.

.

حیف که جرئتشو ندارم...حیف....حیف ... حیف

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:58  توسط همون دیوونه   |