تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

 

پوست لبت رو نکن

ناخنت رو نخور

انگشتهای دستت رو نشکن

دست تو دماغت نکن

دستت رو گاز نگیر

صورتت رو چنگ نزن

لپت رو نیشگون نگیر

موهات رو نکش

بغض نکن

گریه نکن

داد نزن

به دیوار مشت نزن

در رو نشکن

با پنجره کاری نداشته باش

سرت رو تو بالشتت نکوب

نرو زیر پتو

چراغ اتاقت رو خاموش نکن

آهنگ های غمگین نذار

صدای ظبطت رو زیاد نکن

نخواب

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تو چت شده؟ چرا گریه میکنی؟ چرا درس نمیخونی؟ چرا همش تو فکری؟ چرا حواست نیست؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

همه ی اینا حرفاییه که یا مامان میزنه یا معلما یا بعضی از دوستام ...

چه جوری بهشون حالی کنم که نمیخوام باهاشون حرف بزنم

چه جوری بهشون بگم که نمیخوام چیزی بگم

چه جوری بگم که به اونا ربطی نداره

چه جوری بگم که نمیخوام کسی چیزی بدونه

چه جوری بگم از همشون حالم به هم میخوره

چه جوری بگم که به هیچ کدومشون اعتماد ندارم که حرفامو بگم

آخه مشکلات هرکس به خودش مربوطه

زندگی هرکس به خودش ربط داره

من تو زندگی هیچ کس دخالت نمیکنم انتظار دارم که هیچ کس هم تو زندگی من دخالت نکنه

وایییییییییییییییییییییییییییییی

واییییییییییییییییییییییییییییی

وایییییییییییییییییییییییییییی

و هزارتا وای دیگه........

.

.

.

.

.

.

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ..........جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ..............

دوست دارم بگم جیغ ...به همین بلندی که نوشتم ...شاید یه کم بیشتر....

حوصله ام سر رفت

 آخه چقدر بکن نکن

چقدر امر و نهی

به خدا من بچه ی دوساله نیستم که باهام اینطوری میکنن

بازم دوست دارم بگم جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

بابا خسته شدم..........................................................................................................................................

به خدا خسته شدم................................. به خدا خسته شدم...........................................................

آخه چرا اینقدر اصرار میکنین تا من بگم چم شده؟

چرا اینقدر فضولی میکنین تا از یه چیزی سر دربیارین؟

به قول خودشون دارن زرنگ بازی درمیارن تا یا از زیر زبونم بکشن یا اینقدر اذیتم کنن تا من لب باز کنم....

اما وقتی کسی نخواد به حرف بیاد هیچ احدی نمیتونه وادار به حرف زدنش کنه......

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

سرم درد میکنه

گوشم داره میگه.................. سوت .......... سوت.........سوت....................

چشمام پف کرده و زیرشون گود رفته

صورتم زرد و رنگ پریده شده

لاغر شدم

بدنم دیگه قدرتی نداره

نای حرف زدن ندارم

دیگه حوصله ی گریه رو هم ندارم ...... چشمه ی اشکم خشکیده.........

ولی یه چیزی از همون موقع که به دنیا اومدم تا حالا همیشه وسط گلومه خیلی هم درد میکنه.....

.

.

.

.

.

.

.

.

اسمش بغضه.......

.

.

.

.

.

تا حالا شده گلوت درد بگیره ؟ نتونی حرف بزنی ؟ نتونی گریه کنی ؟ نتونی بخندی ؟ نتونی داد بزنی......

آره تا حالا اینطوری شدی؟

خوب بعدش چیکار کردی؟

بعدش چطوری بغضت رو شکوندی ؟

بعدش گریه کردی ؟

یا نتونستی گریه کنی چون مامانت مثل من خونه بوده و صدات رو میشنوفته؟

بغضت رو قورت دادی؟ مثل کاری که من اکثر اوقات میکنم......

اگه مثل من چشمه ی اشکت خشک شده باشه چیکار میکنی چه جوری سعی میکنی تا گریه ات دربیاد؟

انگشتت رو میکنی تو چشمت تا بتونی گریه ات رو حداقل یه ذره دربیاری؟ بازم مثل کارهایی که من میکنم.......

.

.

.

.

.

.

.

تا حالا شده درد بکشی و حرف نزنی......

تا حالا شده درد بکشی و بازم سکوت کنی......

تا حالا شده بخوای بمیری اما کسی نباشه بکشتت......

تا حالا شده از مردن بترسی.........

.

.

.

.

.

.

.

.

می خوام برم حموم یه ذره اونجا گریه کنم تا اینکه نه کسی صدامو بشنوه نه اشکامو ببینه.......

بازم یه جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ گنده ی دیگه.................

و دیگه همه چی تموم.............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:31  توسط همون دیوونه   | 

بعضی دخترای احمق...

 

 تا حالا عاشق شدن دخترا رو دیدین ؟

ندیدین حالا ببینین

روز اول تو پارک : سلام خانوم میشه با هم آشنا بشیم و یه کم قدم بزنیم؟

دختره در حالی که تو دلش داره قند آب میکنه با عشوه میگه واااااااااا خدا به دور مگه آدم قحطیه که با تو قدم بزنم؟

پسره هم در حالی که داره میره میگه باشه پس ببخشید مزاحمتون شدم

دختره با عجله میگه خوب باشه حالا که این قدر اصرار میکنی قبول میکنم ......

پسره هم با اکراه شماره رو میده و میره

دختره که انگار الان دیگه دنیا مال اونه از خوشحالی نمیدونه چیکار کنه......

 

 

 

 

 

روز دوم : دختره به پسره زنگ میزنه و یک ساعت و بیست دقیقه و چهل و دو ثانیه باهاش حرف میزنه حالا پسره ی بدبخت کار داره هی میگه باید برم اما دختره تازه چونه اش گرم شده خانومها هم که چونه اشون گرم بشه دیگه تلفنو درسته قورت میدن

 

 

 

 

 

روز سوم : بازم دختر زنگ میزنه به پسره و این دفعه یک ساعت و بیست دقیقه و چهل و سه ثانیه باهاش حرف میزنه بازم پسره از چرت و پرت های دختره خسته شده و می خواد گوشی رو قطع کنه اما دختره یه ریز داره حرف میزنه....

 

 

 

 

روز چهارم : دختره بازم زنگ میزنه به پسره اما پسره تلفنو جواب نمیده چون دیگه حوصله ی شنیدن صدای دختره رو نداره دختره ناراحت میشه وآهنگ های داریوش رو میذاره و گریه میکنه.....

 

 

 

 

روز پنجم : دختره زنگ میزنه و بازم پسره جواب نمیده دختره که حسابی ناراحت شده پا میشه چراغ های اتاقشو خاموش میکنه بعد داریوش میذاره بعد یه متکا ورمیداره بغلش میکنه و ایندفعه با متکا گریه میکنه....

 

 

 

 

روز ششم : ایندفعه پسره زنگ میزنه....الو سلام ببین سکینه ... من زنگ زدم که بهت بگم زندگی من و تو از هم جداست ....یعنی ....آخه چه طوری بگم ....من و تو به درد هم نمیخوریم....امیدوارم ناراحت نشده باشی ....بهتره از هم جدا شیم دختره با بغض میگه  آخه پاشا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...من بی تو میمیرم....من دوست دارم....من نمیتونم از تو جدا شم...تو رو خدا با من این کارو نکن...من روحیه ام حساسه ...من جدایی رو دوست ندارم....

پسره هم بدون اینکه اهمیتی به حرفهای دختره بده تلفن رو قطع میکنه و دختره میشینه تا صبح گریه میکنه...

 

 

 

 

روز هفتم : تو کلاس درس دیگه حواسش به حرفهای معلم نیست مدام تو فکر پسره وحرفهای دیروزشه.... دیگه درس نمیخونه دیگه دوست نداره مدرسه هم بره....مدیر مدرسه باباشو خواسته تا باهاش حرف بزنه......با همه ی دوستاش دعوا میکنه ....اخلاقش گند شده....ظهر میره خونه اما اشتها نداره ناهار بخوره ......می ره تو اتاقش درو از پشت قفل میکنه و میشینه گریه میکنه....

 

 

 

روز هشتم : تو خونه با مادرش دعواش میشه میزنه در و پنجره رو خورد میکنه ...... بعد دوباره میشینه گریه میکنه کارش دیگه شده گوش کردن آهنگ های داریوش....

 

 

 

 

روز نهم : میشینه دفتر خاطرات می نویسه.....تو هم ورقش هم نوشته پاشا دوستت دارم....

 

 

 

روز دهم : زنگ میزنه به پسره و تهدید به خودکشی میکنه پسره هم میگه باشه واسه تشییع جنازه ات حتماً میام و تلفنو قطع میکنه...دختره هم میره سر یخچالشون یه بسته قرص دیازپام بر میداره بخوره تا مثلاً خودکشی کرده باشه ....اما نمیدونه که فقط یه نصفه روز تو بیمارستانه بعدش هم حالش خوب میشه میارشن خونه.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 17:31  توسط همون دیوونه   |