پوست لبت رو نکن
ناخنت رو نخور
انگشتهای دستت رو نشکن
دست تو دماغت نکن
دستت رو گاز نگیر
صورتت رو چنگ نزن
لپت رو نیشگون نگیر
موهات رو نکش
بغض نکن
گریه نکن
داد نزن
به دیوار مشت نزن
در رو نشکن
با پنجره کاری نداشته باش
سرت رو تو بالشتت نکوب
نرو زیر پتو
چراغ اتاقت رو خاموش نکن
آهنگ های غمگین نذار
صدای ظبطت رو زیاد نکن
نخواب
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو چت شده؟ چرا گریه میکنی؟ چرا درس نمیخونی؟ چرا همش تو فکری؟ چرا حواست نیست؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همه ی اینا حرفاییه که یا مامان میزنه یا معلما یا بعضی از دوستام ...
چه جوری بهشون حالی کنم که نمیخوام باهاشون حرف بزنم
چه جوری بهشون بگم که نمیخوام چیزی بگم
چه جوری بگم که به اونا ربطی نداره
چه جوری بگم که نمیخوام کسی چیزی بدونه
چه جوری بگم از همشون حالم به هم میخوره
چه جوری بگم که به هیچ کدومشون اعتماد ندارم که حرفامو بگم
آخه مشکلات هرکس به خودش مربوطه
زندگی هرکس به خودش ربط داره
من تو زندگی هیچ کس دخالت نمیکنم انتظار دارم که هیچ کس هم تو زندگی من دخالت نکنه
وایییییییییییییییییییییییییییییی
واییییییییییییییییییییییییییییی
وایییییییییییییییییییییییییییی
و هزارتا وای دیگه........
.
.
.
.
.
.
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ..........جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ..............
دوست دارم بگم جیغ ...به همین بلندی که نوشتم ...شاید یه کم بیشتر....
حوصله ام سر رفت
آخه چقدر بکن نکن
چقدر امر و نهی
به خدا من بچه ی دوساله نیستم که باهام اینطوری میکنن
بازم دوست دارم بگم جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
بابا خسته شدم..........................................................................................................................................
به خدا خسته شدم................................. به خدا خسته شدم...........................................................
آخه چرا اینقدر اصرار میکنین تا من بگم چم شده؟
چرا اینقدر فضولی میکنین تا از یه چیزی سر دربیارین؟
به قول خودشون دارن زرنگ بازی درمیارن تا یا از زیر زبونم بکشن یا اینقدر اذیتم کنن تا من لب باز کنم....
اما وقتی کسی نخواد به حرف بیاد هیچ احدی نمیتونه وادار به حرف زدنش کنه......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سرم درد میکنه
گوشم داره میگه.................. سوت .......... سوت.........سوت....................
چشمام پف کرده و زیرشون گود رفته
صورتم زرد و رنگ پریده شده
لاغر شدم
بدنم دیگه قدرتی نداره
نای حرف زدن ندارم
دیگه حوصله ی گریه رو هم ندارم ...... چشمه ی اشکم خشکیده.........
ولی یه چیزی از همون موقع که به دنیا اومدم تا حالا همیشه وسط گلومه خیلی هم درد میکنه.....
.
.
.
.
.
.
.
.
اسمش بغضه.......
.
.
.
.
.
تا حالا شده گلوت درد بگیره ؟ نتونی حرف بزنی ؟ نتونی گریه کنی ؟ نتونی بخندی ؟ نتونی داد بزنی......
آره تا حالا اینطوری شدی؟
خوب بعدش چیکار کردی؟
بعدش چطوری بغضت رو شکوندی ؟
بعدش گریه کردی ؟
یا نتونستی گریه کنی چون مامانت مثل من خونه بوده و صدات رو میشنوفته؟
بغضت رو قورت دادی؟ مثل کاری که من اکثر اوقات میکنم......
اگه مثل من چشمه ی اشکت خشک شده باشه چیکار میکنی چه جوری سعی میکنی تا گریه ات دربیاد؟
انگشتت رو میکنی تو چشمت تا بتونی گریه ات رو حداقل یه ذره دربیاری؟ بازم مثل کارهایی که من میکنم.......
.
.
.
.
.
.
.
تا حالا شده درد بکشی و حرف نزنی......
تا حالا شده درد بکشی و بازم سکوت کنی......
تا حالا شده بخوای بمیری اما کسی نباشه بکشتت......
تا حالا شده از مردن بترسی.........
.
.
.
.
.
.
.
.
می خوام برم حموم یه ذره اونجا گریه کنم تا اینکه نه کسی صدامو بشنوه نه اشکامو ببینه.......
بازم یه جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ گنده ی دیگه.................
و دیگه همه چی تموم.............
