خوشگل هم مگه عاشق میشه؟
مگه خوشگلها هم دل دارن مگه قلب دارن مگه احساس دارن
به قول یه دیوونه :
چشمهای زیبا جذابه صاحب این چشمهای زیبا همیشه چشم نمی پوشونه از بقیه چشمها همیشه بدش نمیاد از نگاههای هرز دیگران
الان که فکر می کنم می بینم همین یه جمله چه واقعیتی رو داره میگه
واقعیتی که همه می دونن اما انکار می کنن
آره الان قبول می کنم قبول می کنم که چشمهای جذاب مغرورند اما اگر از چشمهایی خوششون بیاد غرورشونو له می کنن و می رن سراغش
الان قبول می کنم که چشمهای جذاب هیچ وقت خودشونو از نگاه دیگرون نمی پوشونن و سعی می کنن بیشتر خودشونو نشون بدن
این چشمهاعاشق نمی شن چون اینقدر سرشون شلوغه که دیگه وقتی برای عاشق شدن ندارن
خودم می دونم خودم دارم اعتراف می کنم که حرفام کارهام و حتی نگاههام دل خیلی ها رو می شکونه بعد اونا رو به گریه می اندازه اونوقت غرورشون هم مثل دلشون می شکنه
خدایا این چشمها رو ازم بگیر اونا رو ازم بگیر تا که دلی رو خون نکنم تا که اشک چشمی رو درنیارم و غرور کسی رو زخمی نکنم ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:22  توسط همون دیوونه
|
سلام به دوستای خوبم که اینقدر به من لطف دارن و من رو دارن کم کم شرمنده می کنن
البته گفتم کم کم
مرسی از همه ی دیوونه ها چه اونایی که نمی خوان دیوونه باشن و چه اونایی که می خوان دیوونه بشن(الان معلومه که حسابی داغ کردم )
بعضی از دوستان از دیوونگی خوششون نمیاد خوب اونا رو نمیشه کاریش کرد اما اونایی که از این روش برای خوب و راحت زندگی کردن می خوان استفاده کنن باید بگم اولین کاری که در جهت دیوونه شدن باید انجام بدن اینه که برن و خودشونو همین الان بکوبن به یه چیز محکم
یا یه چیزه سفت
مثله ... بی ادب فکر بد نکن منظورم به دیواره ...
بعد سعی کنن خودشونو به اسم دیوونه بشناسن ( این روش خیلی کاربرد داره)
بعد کارهایی انجام بدن که از یه دیوونه هم بعیده(حالا هر کاری که خواستن می تونن انجام بدن)
دیوونه ی ما به این شکل تهیه میشه دیدین چه راحت بود ....
حالا خواستین می تونین امتحان کنین
برای این دفعه یه مطلب کاملا عاشقونه و رمانتیک گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد اگر هم نیومد به زور دستشو بکشین بیارین
تقدیم به سنگ صبورم:
نازنینم به میعادگاه همیشگی رفتم کوچک اتاقی بود تاریک اما زیبا که با کاشی ها تزئین شده بود و دورتادور اتاق را پنجره هایی بود با خیال راحت بر روی صندلی نشستم و به انتظار معجزه ای بودم همین طور که ثانیه ها را می شمردم ناگهان صدایی شبیه صدای خشم آسمان سکوتم را در هم شکست و به من اطمینان داد که معجزه در راه است از روی خوشحالی اشک بر گونه هایم سرازیر گشت باور نمی کردم گویی او آمده بود به همان کت و شلوار قهوه ایی همیشگی با همان عطر و بوی دلچسبش با خیال راحت سیفون را کشیدم و آب اورا با خود به اعماق چاه برداما عطر و بویش هنوز باقی بود من هم از آن اتاق زیبا و آن میعادگاه بیرون رفتم و به انتظار دیدار دوباره ی او لحظه شماری می کنم
به امید دیدار
ارادتمند شما عاشق دل پر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:21  توسط همون دیوونه
|
می ترسم
می ترسم از اون چیزی که قراره اتفاق بیفته
می ترسم باز هم اون چیزی که پیش بینی کردم درست از آب در بیاد
اون وقت باید چی کار کنم
اون وقت که زندگیم به هم ریخت باید چی کار کنم
خیلی نگرانم
بعضی وقتها به خودم می گم آخه دیوونه تو این کارها رو می کنی بعد از اون توقع داری که هیچ کاری نکنه
حتی توقع داری که به کسی جز تو لحظه ای فکر هم نکنه
آخه مگه میشه
دیوونه تو باید به خاطر کارهایی که می کنی یه روز به اون جواب بدی
می دونی اگه اون بفهمه چی میشه
می دونی چه اتفاقی میفته
اون از هیچ چیز تو خبر نداره
مخصوصا از گذشته ای که داشتی
و این به نفع توئه
اما تو اینو نمی فهمی
می خوای دوباره کارهایی که انجام می دادی رو انجام بدی
تو خودت خوب می دونی که اون چقدر دوست داره و خودت خوب می دونی که چقدر پاکه
اگر هم تا حالا یه کم از دستش دلخور شدی به خاطر اینه که تو خیلی حساس شدی و زود ناراحت می شی
ولی اون بیچاره که گناهی نداره که تو باهاش اینجوری می کنی
اون بیچاره از رفتارهای دیوونه ای مثل تو سر در نمیاره
بازم می گم خیلی نگرانم
حالا با این همه حرفهایی که خودم به خودم زدم نمیدونم نگرانیم بی مورده یا نه؟؟؟؟؟
کمکم کنید چیکار باید بکنم....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:1  توسط همون دیوونه
|
سلام من اومدم اما با یه کم تاخیر
نمی دونم چی بگم یا از کی بگم اما اومدم تا یه چیزی بگم
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره
ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها
می شوی،همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر
شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم دلی برای
نگاهت می تپد.پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟
و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت
"گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و
مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش.
پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرور
باشی، چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی.
باور کن آنجا، آن سوتردیوارهای کاه گلی غرور ، درست پشت حصارهای
کاغذی سکوت دنیای روشنی است، پر از اقاقی هایی که به دنبال یاس
می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست،و رود هایش
برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آنجا عاشقی چشم انتظار توست.
راستی تا یادم نرفته از دوستایی که به من سر میزنن باید یه تشکر کلی کنم
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:13  توسط همون دیوونه
|