تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

خدایا

سلام دوستای گلم خوبین

اول از همه باید ازتون تشکر کنم به خاطر این همه کامنت خوشگل بعد از تشکر می خواستم بگم یه سری از دوستان لطف می کنن میان ولی متاسفانه آدرس وبلاگشون رو اشتباه تایپ می کنن من از همه ی اونایی که یه همچین اتفاقی افتاده و من نتونستم به وبلاگشون سر بزنم خیلی خیلی معذرت می خوام از این به بعد لطف کنین آدرس رو درست وارد کنین که من شرمنده نشم

این متن هم از تخیلات خودم هست اگر خیلی مزخرفه دیگه ببخشید

 

 خدای من چقدر تاریک و تنگ است اینجا چگونه دوام بیاورم تا به کی باید این سختی را تحمل نمایم آیا از اینجا خارج می شوم اگر خارج شوم به کجا خواهم رفت چگونه خواهم رفت چه کسانی را خواهم دید با چه کسانی صحبت خواهم کرد چه کسی را مادر و چه کسی را پدر صدا خواهم زد ............... خداوندا مرا یاری کن تا بتوانم ازپس تمام سختی هایی که بایستی متحمل شوم بر آیم و در امتحانت با نمره ی بالا قبول شوم  خداوندا مرا یاری کن تا بتوانم با تمامی سؤالاتم کنار آیم  خداوندا یاریم کن تا به همان راحتی که به ابتدا رسیدم به همان راحتی نیز به انتها برسم که اینست تنها آرزوی من ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 18:13  توسط همون دیوونه   | 

چگونه خواستگاری کنیم؟ یا روش خواستگاری آسان

در دو دقیقه بیاموزید که چگونه آقا پسری را که دوستش دارید تور بزنید !

و اما روشهای خواستگاری:

روش جوادی: یه بار یه جایی که تو دید طرف باشه و بتونه با دوتا شلنگ خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی بعد از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خوای به اون شوهر کنی مثلاً به ضرب آب قند به هوش میای و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پا شدی که بری طرف کلی اصرار می کنه که برسوندت اما از اون اصرار و از تو انکار. خلاصه راه می افتی اما یه جوری می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه ...

تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.

روش یاهو میسنجری: این روش اخیراً کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتاً هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم تو چشای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها کمک خیلی بزرگیه. از آیکونهای گوگولی بگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی . اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سؤتفاهم هایی پیش میاد که خر بیار و باقالی بار کن !!!

نکته: این روش فقط وقتی کاربرد داره که که مطلب بطور صریح ادا بشه اما بعلت این که هیچ موجودی اصولاً این کاره نیست بهتره که اصلاً قیدشو زد!

روش بچه خرخونی: همون داستان جزوه و اینا که خودت واردی.

نکته: متأسفانه از اونجائیکه مجموع دو متغیر زیبایی و خرخونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتره که روی این روش خیلی حساب نکنی!

روش آرشیتکتوری: با اینکه طرفو خیلی دوست داری اما سعی می کنی باهاش جوری رفتار کنی که انگار بود و نبودش برات مهم نیست . بعضی وقتها برای سنجش میزان علاقه ی طرف به خودت یه گمانهایی هم می زنی اما اصولاً سعی می کنی که نگاه منفیت به موضوع کاملاً حفظ بشه . از هر فرصت مقتضی کمال استفاده رو می کنی که برای تمام این کارا یه منت مختصری هم سر بیچاره بذاری! اما از اونجائیکه با تمام این حرفها بازم انتظار داری که اون پا پیش بذاره یه وقتی به خودت میای که گیسای سرت هم مثل دندونات سفید شده .

نکته: همانطور که دیدین این روش اصولاً فاقد کاربرده و برای پرهیز از اون بهتره که اصلاً آرشیتکت نشین!

روش مذهبی خفن: چله شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل می شی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس ممد تقی یه شمع روشن کنی ... ایشالا که حاجتت و می گیری .

نکته: خواهر ، التماس دعا !

روش بچه مثبت: طرف رو به یه کافی شاپ دعوت می کنی و اونجا خیلی معقول و منطقی مسأله رو بهش می گی اونم احتمالاً یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.

روش عرفانی : می ری لب چشمه که آب بیاری که از قضا می بینی اونم اونجاس. یه جوری که انگار حواست نیست پات می خوره به کوزه ی طرف کوزه خورد و خاکشیر می شه. بعدش لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و می ری . اینجاس که طرف با خودش فکر می کنه که:

اگر با من نبودش هیچ میلی                                  چرا جام مرا بشکست لیلی

خلاصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!

نکته: این روش در طی تاریخ امتحانشو به خوبی پس داده و بنابراین بسیاری از کارشناسان صاحبنظر معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی آب به وجود اومده.

روش لوس گیری: یه بار یه سوسک می بینی و بنا می ذاری به جیغ ! آی جیغ نکش کی بکش. طرف هم که وضعو این جوری می بینه به هر قیمتی که شده سوسک بدبختو به دیار باقی می فرسته . حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! بعدشم مثلاً از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی

و ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 16:50  توسط همون دیوونه   | 

این هم برای پدری که هیچوقت ندیدمش...

پدر دلم برایت تنگ است برای دستان مهربان پینه بسته ات برای بوسه های پر از مهرت برای آغوش گرمت

پدر جایت در زندگیم چه خالیست کاش بودی و می دیدی که روزها بی تو چه سخت درگذرند

کاش بودی و می دیدی شب ها ی تاریک سرنوشتم بی تو سحر نمی شوند

در این روزهای تنهایی فقط آسمان است که ستاره هایش را برای همدردی به من می دهد

پدر نیستی که ببینی و بدانی بی تو چه رنجی دارد چه عذابی دارد زنده بودن

چند وقتی است که برای دیدنت باید چشمان را ببندم

آن روزها که در کنارم بودی چشمانم باز بود و نمی توانستم تو را ببینم حال که نیستی چه طور ببینمت

آن روزها در بیداری نمی دیدمت حال نه تنها در بیداری بلکه در خواب هم به سراغم نمی آیی

بگو من چه کرده ام من چه گناهی مرتکب شده ام که از دیدنت محروم گشته ام

روزی که رفتی به من گفتی زندگی کن اما با اندیشه

آن روز معنای این جمله ات را نفهمیدم اما حال می فهمم که چقدر سخت است زندگی کردن با اندیشه

و از آن سخت تر زندگی کردن است

کاش می دیدی که چقدر تنهایم هیچ کس به دادم نمی رسد هیچ کس اشک مرا نمی بیند هیچ کس غم مرا درک نمی کند هیچ کس راز دل مرا نمی داند کاش من نیز مثل تو از کوچه های غم زندگی فقط یکبار عبور

 می کردم کاش می توانستم فاصله ی زمین تا آسمان را طی کنم و تا آبی بیکران پر بگشایم

کاش در کنارم بودی تا همیشه در احساس با تو بودن غرق می شدم

وقتی آهنگ صدایت در گوشم طنین می اندازد بغض غریبی در دلم می شکند بغضی که سرشار از حس بی تو بودن است

تو رفتی و مرا تنها گذاشتی تو به عرش رفتی و فرشتگان بالهای آبی رنگ خود را سنگفرش قدومت کردند

بارها بر گلبرگهای گل سرخ نامه ای نوشتم نوشتم که به انتظارت نشسته ام اما تو هرگز نیامدی

نمی دانم شاید آنقدر مقدس و پاکی که جایگاه ابدیت همان آسمان است شاید جنس چشمانت از آیینه و دلت به بزرگی دریاست کاش برای آخرین بار دستانم را در دستان مهربانت می گرفتی و آغوش گرمت را برایم

 می گشودی کاش یک روز مرا میهمان خانه ی خود می خواندی کاش مرا هم با خود می بردی....  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:30  توسط همون دیوونه   | 

می خوام از خودم بنویسم!!

سلام ؛ از روزی که این وبلاگ رو تأسیس کردم ( نگران نباشید من کتاب قورت دادم !!!) تصمیم گرفتم که دیگه از مطالب خودم استفاده نکنم. چون اولا بعضیها جنبه ی نوشته های منو نداشتن ( به خودتون نگیرید چون من با فرد خاصی نیستم) یعنی وقتی یه مطلبی پست میکردم هرکسی از راه میرسید یه سری ... می گفت و میرفت و جالب اینجا بود که اینقدر ... بودند که حتی از خودشون آدرسی هم نمی گذاشتن ولی اگه می گذاشتن خدا میدونه چه بلایی قرار بود سرشون بیارم( نترسید کاری نمیکردم فوقش میرفتم و خیلی مؤدب ازشون می پرسیدم که چرا یه همچین چیزای مینویسید) ولی خوب من جنبه دارم و می تونم تحمل کنم و اما دلیل بعدی که از متن های خودم تو این وبلاگم استفاده نکردم این بود که ترسیدم بعضیها( که این بار هم با شما نیستم ) بیان و متن ها مو ... کنن و دلیل بعدی اینه که میترسم به بعضیها روحیه ی منفی بدم ( دیگه خودم مطمئن شدم که کتاب قورت دادم) البته خدا نکنه من بخوام به کسی از این چیزای بد بدم من همیشه خوب میدم ... دلیل بعدی اینه که خواستم وبلاگم متنوع باشه و تا حالا سعی کردم از مطالب مثبت استفاده کنم ( وای خدای من ؛ من چه مؤدب شدم) حالا خودم خودمو چشم میزنم ...  خلاصه حالا می خوام از این همه حرفهایی که زدم یه نتیجه همراه با یه تصمیم خوب بگیرم اونم اینه که اگه شما ( منظورم شمایید!!!) تمایل داشته باشین( من میگم با ادب شدم حالا شما باور نکنین) من دفعه ی بعد یکی از نوشته های خودمو براتون پست کنم.... منتظر جوابهاتون هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 14:35  توسط همون دیوونه   | 

حمین توری....

دلم گرفده بود اما این بار مسل حمیشه دیگه نطونستم جلوی خیث شدن کونه هامو بکیرم نطونستم جلوی حیچی رو بکیرم و خیلی ضود خودمو لو دادم و حمه فحمیدن که تو دلم چی میگضره اما فقد این نزر خودشون بود یهنی فکر می کردن که فحمیدن تو دلم چی میگضره اما مهاله کثی بدونه که من چی میخام و چی نمیخام یهنی کلا مهاله که کثی اذ رفدارای من ثر در بیاره پیش خودمون بمونه آخه بهضی وقختا خودمم نمیدونم که چی میخام .... بلی با این هال سهی میکونم رفدارامو کنطرل کونم تا اینکه رفدارام منو کنطرل کونن وحمیشه حم موفغ بودم اذ این به بهد حم سهی میکونم که حمین توری پیش برم

راسدی ....... اگح تو مطنم ضیاد قلت داشدم با کچیکی خدتون بخرشید....

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:20  توسط همون دیوونه   | 

سلام ؛ این شعر رو هم از یکی از دوستان خوبم ( بهاره ) جون گرفتم میدونید بعضی از شعرا به آدم یه حال خاصی میده وقتی آدم میخوندشون حس میکنه که به حال خودش چه قدر نزدیکه این شعر هم از اون شعراست امیدوارم خوشتون بیاد ...

عشق را بی جبران تابع قانون نکنید/

 عشق را با هوس آمیخته جنون نکنید/

 خداحافظ شمیم نوبهارم خداحافظ همه دار و ندارم/

 ز پیشت می روم اما دلم را به رسم هدیه اینجا می گذارم/

عاشقی خسته ام از عشق جدایم نکنید/

 جز همان عاشق دل خسته صدایم نکنید/

سالها از غم دل سوختم و ساختم/

باز هم همسفر خاطره هایم نکنید/

 غروب غمت را به هر بهانه ای خریدارم/

آنقدر غرق غروبی که بحر یادت نیست/

 من اون غریب و تنهام که آشیون ندارم/

 تو این شبا یه سر پناه ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:22  توسط همون دیوونه   | 

برای نیلوفر

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....


تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......


تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........


تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......


و تو آمدي.از دوردستها......


از سرزمين عشق......


تو مرا با عشق آشنا كردي.....


با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........


تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........


با تو كامل شدم.......


با تو بزرگ شدم......


با تو الفباي عشق را آموختم.......


نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......


به تو و كلبه عاشمان باليدم.......


تو نيمه گمشده ام شدي........


حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....


حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......


بدون تو دستم سرد است........


بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......


به حرمت عشقمان...


به حرمت لحظات زيبايمان..........


مرو كه بي تو من هيچم.......


بمان با من.....


بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........


بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............


به وفايم ايمان داشته باش...............


تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

 

 

سلام ولی این سلام یه جور دیگه است یعنی مخصوص یه نفره . اون یه نفر قبلا به وبلاگم سر زده بود ولی حالا نمیدونم که بازم سر میزنه یا نه نمیدونم شاید اصلا منو یادش رفته .... یادمه روزای اول این احساسی که الان نسبت بهش پیدا کردمو نداشتم اما حالا فرق میکنه حالا یه جورایی دوسش دارم یه جورایی بهش علا قه ی خاصی دارم یه جورایی معتادش شدم نمی دونم خودش میدونه یا نه نمیدونم خودش باور میکنه یا نه خوب اگر هم باور نکنه بهش حق میدم چون ما هنوز همدیگه رو ندیدیم حتی با هم صحبت هم نکردیم کاش می شد میدیدمش یا با هم حرف میزدیم چون من خیلی بهش فکر میکنم خیلی منتظرشم نیلوفر جون دوست دارم خیلی بیشتر از خیلی .... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:45  توسط همون دیوونه   | 

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه وقتي

 ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي.....وقتي ديگه هر چي

دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات

 گذاشته باشن......وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه.....

وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....

وقتي احساس‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مي‌‌‌‌‌‌كني احساس مي كني هيچ كس تو را درك

 نمي كنه وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و وقتي باد

 شمع نيمه سوخته اتاقتا خاموش كرد چشمهايت را ببند

 و با تمام وجود از خدا بخواه صدا كه صدات كنه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:40  توسط همون دیوونه   |