تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

بنام آنکه آفرید تو را تا دیوانه کنم تو را...

 

تقدیم به:او
 
 تک ستاره قلبم و تقدیم به تو که آفتاب مهرت هرگز در آسمان
 
 دلم غروب نخواهد کرد
 
*******
با تمام وجود دوستت دارم و سبد گل سرخ با هزاران شاخه گل
 
 مریم
به تو که عزیزترینم هستی و دلت مظهر عشق و وفاست تقدیم
 
 می کنم
ای که سبزترین نگاهی به زندگی و
 

ای زیباترین بهانه برای عاشق شدن و

ای خورشید گرمابخش سرزمین دلم

عاشقانه در کنارت می مانم و صادقانه دوستت دارم
 
*******
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

به شرط آنکه گهگاهی توهم از من یاد کنی
 
*******
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم

بی تو بی نام و نشونم نمی خوام بی تو بمونم
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:52  توسط همون دیوونه   | 

سلام خوبین دوستای گلم

یکی از دوستان تو کامنتی که برام گذاشته بود میگفت که من آقام یا خانوم

عزیزم اول از همه اینو باید بگم که خانوم یا آقا بودن هیچ فرقی نداره به اصل موضوع بچسب

این دفعه یه شعر گذاشتم امیدوارم ازش خوشتون بیاد من که خیلی دوسش دارم

 

 

بریز ای اشک ناکامی

 

بریز از بی سرانجامی

 

که نفرین دلی قلبی شکسته

 

پس این بی سرانجامی نشسته

 

که آه سینه سوز مهربونی

 

سر راه مرا از پیش بسته

 

دلم رنجیده از زخم زبونها

 

به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونا

 

خیال کردم یکی دلسوزمونه

 

واسه گریه هام دل می سوزونه

 

خیال کردم یکی داره هوای کار مارو

 

اگه موندیم تو این کار زمونه

 

دلم رنجیده از زخم زبونها

 

به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 15:56  توسط همون دیوونه   | 

از کجا دیگه بگم....؟؟

چه طور من نمیتونم دوست داشته باشم اما اونا میتونن

چه طور من نمیتونم برات نگران باشم اما اونا میتونن

چه طور من نباید از چیزی ناراحت بشم اما اونا میتونن

چه طور من باید به حرف اونا گوش بدم اما اونا نه

چه طور من باید کاری کنم تا تو از من بدت بیاد؟

چه طور من باید حرفی بزنم که تو از من بدت بیاد؟

چه طور من باید کسی که دوسش دارمو از خودم دور کنم به خاطره چی ؟ به خاطر اونا ......

چه طور من حق گفتن حقایق رو ندارم اما اونا دارن

چرا من باید به خاطر اونا بد جلوه کنم؟

چرا من باید به خاطر اونا کنار بکشم؟

چرا اونا از من اینو میخوان.......از من میخوان که ........از من .......

چرا من باید تهدید بشم به خاطر کاری که اونا می خوان انجام نمیشه؟

آخه به من چه که... به من چه که....به من چه ......

حتی اونا حق بغض کردن و گریه کردن هم به من نمیدن........

آخه خدا چرا.............. دوست دارم داد بزنم . می خوام داد بزنم

می خوام داد بزنم تا همه بشنوم...... آخه چرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا درد دل زیاد باهات دارم خیلی خیلی خیلی

درد دلم زیاد شده آخه میدونی خدا جون به کسی نگی ها ولی من خیلی وقته که گریه نکردم

خیلی وقته که داد نزدم و خیلی وقته که صدات نکردم ازت کمک بخوام

الان که دارم مینویسم دارم می نویسم که میخوام گریه کنم میخوام داد بزنم ، شاید صدامو همینجوری که تو دلم دارم حرف میزنم بشنوی و کمکم کنی

یا حداقل بگی چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:24  توسط همون دیوونه   | 

باز دل من گرفت ....

آخ خدا جون که دلم چه قدر پره.....

چقدر می خوام کنارم بودی و من سر رو شونه هات میذاشتم و برات گریه میکردم

چقدر دلم میخواست الان پیشم بودی تا یکم دلداریم میدادی تا یه کم آروم میشدم

چقدر دلم میخواست از اون بوسه هایی که همیشه میکردی بازم هم بکنی

دوست داشتم دستامو و میگرفتی و از اینجا میبردی

بابا آره می بردیم دیگه ! چرا نمیبریم از اینجا ؟ چرا خلاصم نمیکنی ؟ چرا نمیخوای راحتم کنی؟

چرا چرا چرا....... دوست داری بیشتر از این عذاب ببینم

این همه کمه بازم میخوای عذابم بدی

آخه چرا....؟؟؟

خدا جون خیلی دلم گرفته

امشب می خواستم داد بزنم و بلن صدات کنم تا از آسمونا بیایی پایین و صدامو بشنوی و کاش ازم بپرسی که چه دردمه؟ چی میخوام ؟ چه مرگمه که اینهمه داد و هوار میزنم

کاش کاش کاش..... چرا این کاش ها هیچ وقت تموم نمیشه؟

چرا یکی بهم جواب نمیده ؟  هان چرا؟؟؟؟

می دونم واسه همه عذاب شده بودنم حتی واسه اونی که خیلی دوسم داشتم

حتی واسه اونی که یه روز عاشقانه و دیوانه وار دوسش داشتم  اما چیکار کنم اونا نخواستن....

اونا نخواستن تا باز هم دوسش داشته باشم.....

ولی اشکالی نداره من از خودم گذشتم خیلی وقت پیش ها این کارو کردم به خاطر ....

 ولی حالا هم به خاطر..... میگذرم 

اشکالی نداره زندگی همش همین بوده و هست باید بری باید نمونی باید.......

و باید های دیگه که فقط رازشو خدامیدونه و بس

برای من گذشتن ساده است آره خیلی ساده چونخیلی هم تمرین کردم خیلی خیلی خیلی

آخ چه قدر دلم پره ...

امشب از اون شباست که دل باز دیوونه شده...

غرورم دیگه اجازه نمیده بنویسم آخه داره گریه ام میگیره بغض ام گرفته و اشکام دونه دونه دارن راهی میشن

بعد هر موقع که گریه ام میگیره یه چیزایی میگم که نباید بگم یعنی شاید یه وقت حقیقتی رو بگم که هیچ وقت نباید گفته بشه..... نمیدونم آخه دلمو چه جوری راضی کنم ؟؟ هان تو بگو... نه تو نگو .... تو بگو آره با توام ...

نمیدونم گیج شدم دارم دیگه قاطی میکنم خنده داره نه......

با خودم حرف میزنم خیلی خنده داره ..... تو رو خدا تو دیگه نخند

خوب چیکار کنم دلم گرفته

آخ آخ آخ دیدی چی شد؟؟؟؟؟؟

دلم طاقت نیاورد و چشمامو راضی به گریه  کرد

دیدی آخر چی شد دیدی بغضم ترکید دیدی دارم گریه میکنم دیدی غرورمو شکستم اما نه اینجا که کسی تو این تاریکی که به جز من و کامپیوترم هیچ کس دیگه ای نیست که بخوا صدامو بشنوه یا اشکامو ببینه

پس خوب شد حالا خیالم راحت شد حالا دیگه میتونم راحت اشکامو بریزم پایین

وای خدا جون خیلی وقته که گریه نکرده بودم ها

دلم داشت میپوسید کم کم

گرچه دیگه دلی نمونده که  بخواد بپوسه یا نه

خدا یه چیز دیگه بهت بگم ؟؟؟؟؟

راستی خدا جون نکنه وقت نداشته باشی با من حرف بزنی یا حرفای منو گوش بدی ها؟

هان بگو ببینم اصلا وقت داری که باهات حرف بزنم یا نه؟

خوب وقت داری؟ پس خدا جون مای خوام ازت چند تا سوال بپرسم

خدا جون می خوام ازت بپرسم که این وسط کی اشتباه کرد؟

من ، اون ، یا اونا......؟؟؟

شاید اصلا کسی اشتباه نکرده باشه

پس چرا من فقط دارم عذابشو می کشم چرا من تنهایی باید تقاص پس بدم

چرا من باید پا پس بکشم

اونا میگن اون اشتباه کرده

پس من چرا باید برم

پس من چرا باید بار این تنهایی رو تنهای تنها به دوش بکشم

خدا جون اگه من اشتباه کردم اون و اون و اونا هم اشتباه کردن

اینو بهشون بگو

حرف منو که نمیشنون

یعنی الانم هر چقدر داد بزنم صدام به گوششون نمیرسه

پس تو که میتونی با یه داد همه رو از هوش و حال ببری تو داد بزن و بهشون بگو

من مطمئنم که صدای تو رو میشنون

خدا جون خیلی باهات حرف دارم خیلی خیلی

خیلی باهات درد دل دارم خیلی باهات کار دارم خیلی چیزا هست که بهت نگفتم خیلی کاراست که می خوام بکنم و ازت اجازه می خوام

یه روز که وقت داشتی بهم بگو بیام باهات یه دل سیر حرف بزنم و یه دل سیر هم اشک بریزم

اگه دوست داشتی تو برام حرف بزن تو هم برام اشک بریز

اصلا چه اشکالی داره دوتامون با هم گریه میکنیم آره اینجوری خوبه خیلی خوبه

میدونم الان دیگه شبه تو هم باید بری بخوابی

تازه اینقدر حرف زدم که فکر کنم اگه یه روز دیگه خواستم باهات حرف بزنم حوصله نداشته باشی

ولی منو یادت نره ها.... بدون یه دیوونه ای این پایین پایینا زیر پاهات نشسته منتظره تا با تو حرف بزنه....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:15  توسط همون دیوونه   | 

 

مرا طاقت نیست.....


خدایا چگونه می توانی بی قراریم را ببينی؟



من که سرتا پا نیازم به تو و مهر تو



یعنی رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟



تو که سایه رحمتت هیچوقت کوتاه نبوده!



به من بگو،



گناهی کردم که در مرام تو توان بخشیدنش نباشد؟



شرمم باد از این کوه گناه



که هر کارش می کنم قله اش آفتابیست!



چگونه فریادت کنم تا این سکوت سنگین را بشکنی



و با لبخندت آرامم کنی؟



خدایا........



تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من



زمین تا آسمان فرق است میان روبرگرداندن همچون من ای و اجابت نشنیدن از تو



مرا طاقت اجابت نشنیدن از تو نیست!

 

میدونم که نوشته ام اصلا ربطی به عکسم نداره ولی شادم دیگه ....( به قول یکی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:54  توسط همون دیوونه   | 

عشق را نکش!

سلام

تو میلم یه مطلب باحال پیدا کردم خودم خوشم اومد گفتم بذارم اینجا تا همه بخونن

البته میدونم از نوشته های من حتما خوشتون میاد

مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید .
 
او زنی را که به جان دوست داشته کشته است
وازاین رو سزاوار مرگ است .
 
بگذار این نکته نغز آویزه ی گوشت باشد که :
 
« هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...»
 
گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی
 
 با بوسه ، دریادلان با عقب گردی که نشان
 
استغناست .
گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی
 
 می کشند و برخی درهنگامه ی پیری ...
 
زمانی که خزان در می زند، گروهی گلوگاه سپید
 
 دلدار را با پنجه های پولادین می فشارند !
 
و برخی با دست هائی که از آنها زر می ریزد ...
 
و آنان که مهربان تر و دلرحم ترند ، دشنه به کار
 
می برند زیرا که دشنه سرمای مرگ را زودتر بر تن
 
می نشاند .
برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای
 
زمانی  دیر پا ...
 
گروهی عشق را می فروشند و گروهی
 
 می خرند ...
 
اما هر کس آنچه را دوست دارد می کشد
 
 و با آنچه که از آن نفرت دارد ، کنار می آید !...
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:26  توسط همون دیوونه   | 

سلام؛

می خوام یه شعر قشنگ از شاعری که دوسش دارم براتون بذارم ( فروغ فرخزاد) مطمئنم که خوشتون میاد حالا اگه نیومد یه بار دیگه بخونین شاید اومد ولی اگه بازم نیومد یه بار دیگه هم بخونین ولی اگه بازم نیومد که خب نیومده دیگه کاریش هم نمیشه کرد

 باز هم قلبی به پایم افتاد

 باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 باز هم از چشمه ی لبهای من

 تشنه ای سیراب شد سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

 رهروی در خواب شد در خواب شد

 بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

 خود نمی دانم چه می جویم دراو

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

 بگذرد از جاه و مال و آبرو

 او شراب بوسه می خواهد ز من

 من چه گویم قلب پر امید را

 او به فکر لذت و غافل که من

 طالبم آن لذت جاوید را

 من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

 او تنی می خواهد از من آتشین

 تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

 مست نازم کن که من دیوانه ام

 من به او می گویم ای ناآشنا

 بگذر از من من ترا بیگانه ام

 آه از این دل آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

 چنگ شد در دست هر بیگانه ای

 ای دریغا کس به آوازش نخواند

  دیدین گفتم خوشتون میاد خیلی قشنگ وپرمعنیه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:0  توسط همون دیوونه   | 

سلام من دوباره اومدم می خوام یه چند خطی براتون بنویسم و بعد زود برم( نه تو رو خدا اصلا اصرار نکنین که بمونم چون خیلی کار دارم باید برم باشه حالا که اینقدر اصرار می کنین می مونم)

شاعر می گه : تو می روی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم

بی تو یه عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است...

خوب حالا دیگه باید برم ( ای بابا شما هم دوباره دارین اصرار می کنین نرم من که گفتم باید برم ...)

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 16:34  توسط همون دیوونه   | 

برو

خواستم بمونم پیشت اما دیگه جایی تو دلت نداشتم  تو که یه روز تنهام گذاشتی و رفتی گم شدی تو روزگار حالا نوبت منه که تنهات بذارم و برم گم شم تو روزگار برو آی بی وفا برو من که می دونم واسه تو مثل من زیاده برو و بدون که واسه من هم مثل تو زیاده برو و بدون که تو هم دیگه جایی نداری تو دلم برو ولی بدون که بعد تو تو دلم همیشه جات خالیه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 14:52  توسط همون دیوونه   | 

سلام دوستای خوبم من دوباره اومدم  می دونم الان می گین برو بابا اصلا کسی منتظرت نبود

اصلا مهم نیست که اومدی یا نه ... اما یه وقت اینجوری نگین ها دلم می شکنه می ریزه زمین

گناه دارم آخه  می خوام نظر های قشنگتونو در مورده اینکه چه مطالبی تو وبلاگم بذارم بدونم

آخه می خوام این وبلاگم بهترین باشه نمیدونم چرا ولی یه حسی دارم

من وبلاگ های قبلیمو حذف کردم تا هر چی توان دارم واسه خوبتر شدن این یه کی بکنم

اما تنهایی نمیتونم شما هم باید کمکم کنید

قربونت برم من تا یه روز دیگه بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 19:38  توسط همون دیوونه   | 

منـــو فراموش کــرد ...

منـــــــــــو فراموش کـــــــــرد ...

زنــــدگیم پر از خاطره شد ... آره خاطره شد ...

از وقتی که رفتـــه شدم ... شدم سر در گریبــون ...

شدم سر در گریبــون ... یه هیرون ... شایدم یه اشک خندون ...

زندگــــــی شده فرامــــــوش ... فرامــــــــوش مثل تــــــرک آغـــــوش ...

نمی دونم هنوز نــفـــرین اثــــر داره ... نمی دونم دلــم هنوز دوستت داره ...

شاید بگم بی مرامــی بگی بچم ... باید بگم دوسـتت دارم هنــوز ای عشـــقم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 14:35  توسط همون دیوونه   | 

خیلی بدین شماها....

آخه چرا نظر نمیدین ؟ هان !!!!!!!! مگه من چه گناهی کردم ؟ هان !!!!!!!! مگه منو دوسم ندارین ؟ هان !

خوب بگین دیگه ....  اگه نظر ندین کم کم اینجوری میشم

فعلا میرم تا ببینم چقدر نظر میدین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 14:33  توسط همون دیوونه   | 

خدایا

 

ستايش سزاوار خدای يکتاست٬ خدايی که صنعت هيچ صنعتگری به پای

صنعت او نرسد ٬ خدايی که بخشندگيش بی دريغ است٬ خدايی که آدم را

آفريد و آرامشی چون عشق درقلب او نهاد خداوندا بسوی تو روی می آورم و

تو را با تمام وجود میپرستم و تو را به شرافت تمام انبياء قَسمت ميدهم که مرا

ببخش و بيامورزمن نادانم من بی خردم تو مرا آنچنان تربيت و بپروران که هم در

 اين دنيا و هم در آن دنياشرمنده ات نباشم ٬ خداوندا تو را شاکرم که مرا با نعمات

 آغاز فرمودی قبل آنکه چيز قابل ذکری باشم ٬جز درگاه تو مرا هيچ درگاهی

 نيست اين اندک عبادت ما را بپذير ای خدايی که آفرينشم را ازقطره آب روان

پديد آوردی و در تاريکيهای سه گانه جنينی سکونتم دادی در ميان پوست وخون

و گوشت و مرا شاهد آفرينش خويش نگرداندی و هيچ يک از امورم را به خودم

وا نگذاشتی اينک در اين نيم سحراولين شب زمستانيت آمدم به درگاهت توبه

 کنم توبهء مرا بپذير و به راه راست هدايتم کن ای آنکه مرا برای هدفی عالی

 يعنی رسيدن به کمال موجودی کامل و سالم آفريدی و آنگاه که کودکی خردسال

 در گهواره بودم مرا از حوادث حفظ کردی و مرا از شير شيرين مادر تغذيه نمودی

 چگونه توانم حتی زره ای از الطافت را به جا آورم ای تنها خالق آب خاک خورشيد

 تو را به اين سه چيز که آدمی مرده باشد آنگاه که حتی زره ای از اين سه کم

شود مرا٬ بزرگانم را ٬عفو و بخشش درگاه خويش قرار بده ٬خداوندا تو آنی که مرا

به گوهر سخن ناطق و گويا ساختی و نعمتهای بی کرانت را بر ما دريغ  نکردی و

سال به سال به رشت و تربيت من افزودی اين لطف تو بود که از خاک پاک مرا

خلق کردی و هيچ نعمتی را از مندريغ نکردی و مرا به هر آنچه که لازمهء زيستن

 بود رسانيدی خداوندا من به حقيقتت ايمان دارم و به حقيقت ايمانم گواهی ميدهم

 از لمس تمام اعضاء و جوارهم تو را به ياد می آورم از جريان نور ديده ام گرفته

تا روزنه های تنفسيم تا آنچه که به زير لبهای من پنهان نمودی همه وهمه در زره

زرهء وجودم  تو را حس ميکنم و گواهی ميدهم که تا زنده ام و قلبم ميتپد دست

از ستايشت برندارم شايد که گوشهء يکی از نعمات تو را به جا آورم تا آنگاه که

توفيق تو رفيقم باشد ٬ای خدايی که قلبم به تو ايمان دارد ٬ای خدايی که جزخود

 شريکی نداری ٬چنان در من بيم و ترسی بگذار که گويی تو را در خودم ميبينم

و مرا به تقوايت رستگار کن ٬خداوندا مرا به خاطر گناهانم به شقاوت دچار مساز ٬

مقدر اينکه سرنوشت من به خير و صلاح من باشد ٬و در تقديرانت خير و برکت

بر من عطا بفرما ستايش تنها از آن توست که مرا آفريدی و مرا شنوا و بينا گرداندی

تنها تو در قلب وروح منیتنها تويی که مرا بيافريدی و خلقتم را نيکو بياراستی

خداوندا مرا از دست مشکلات روزگار و سردرگميهای روز و شبهايت راهی

فرما و مرا از رنجهای اين جهان و سرزنشهای آن دنيا نجاتم ده و مرا از شر بديهايی

که ستمکاران در زمين ميکنند در در امان دار خدايا گله مندم ٬از اينکه مرا به که

وا ميگذاری به خويشاوندانی که پيمان خويشاوندی را خواهند گسست ٬

يا به کسانی که روح مرا تضعيف و هميشه لبخند تمسخر آميزی بر لبشانند؟

 در صورتی که توپروردگار من و مالک سرنوشت منی ٬خداوندا مرا با اينچنين

انسانهای مال پرست وا مگذارای خدای من ای خدای پدران من ای پروردگار

جبرئيل ٬مکائيل و سرابيل و ای تربيت کننده محمد(ص) و فرزندان ای فرستندهء

تورات انجيل و قرآن ما را در پناه قرآنت نگاه دار تو تنها پناگاه منی آنگاه که

تمام راه ها بر من بسته ميشوند اگر آنگاه رحمت و بخشش تو نباشد من

 جزء هلاک شدگانم

 باز هم پناهم ده و مرا از خطاهايم بازبدار ٬تو پرده پوش زشتيهای من باش ٬

خدايم تنها اميدم تويی مرا ناميد مگردان٬٬٬ بر ستاره ای که اينک در آسمان

ميدرخشد بوسه ميزنم و بسويت ميفرستم پذيرا باش.......

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:51  توسط همون دیوونه   | 

دوستت دارم تا انتها

روزهای سختی را مي گذرانم، در تب عشق تو می سوزم،

كاش تمام حرارت ها يك جا جمع مي شد و اين قلب عاشق مرا خاکستر می کرد.
 از
زور بی خوابی و  فكر تو احساس مي كنم دچار ضعف شدیدی شده ام.

 آه !

کاش آتش مي گرفتم، تمام وجودم و افکارم پيش تو است.

 چه چيز بيش تر از عشق  قلب را آتش می تواند بزند. و اینچنین تسليم بشود.

 نمي توانمحرف بزنم،  همه این آه و سوز من شاید در آينده و تاريخ روزی خواندنی شد.

 شاید خيلي ها آرزو دارند، عاشق شوند!!!
عزیزم ! عزیزم من كسي را جز تو نمی بینم و نمی خواهم ببینم،

بی تو همه جا تاريك است و من مجهول، به من اجازه بده امشب تو را بار دیگر در رویا خود داشته باشم!
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:44  توسط همون دیوونه   | 

عزیزم

به ...عزيزم
خيلي
نگرانم.

من لباسی از جنس خاك میخواهم، بهتر است. در زير خاك انسان آسوده ترم.

 چرا من خودم نباشم !

 کی مرا درک خواهد کرد؟

همه مرا می خواهند ولی نه من خودم، بلکه من دست ساخت افکارشان را...!

از این بازی دیگر خسته ام

چرا من نباید خودم باشم؟

 از این همه خوبي و بدي که در نظرم يكسان است بیزارم.
اسرار فراوان، دردهاي بي درمان، نااميدي ها،
دوروی ها و بدبيني ها در من رشد و تربيت يافته اند، حال آيا وقت آن نيست كه آن ها را از محل تربيت، بيرون كنم
 چرا اين پرده
ها پاره نمي شوند؟

 قلب به چه درد می خورد؟
 اين
تن بیمار و قلب گرفتار تا کی می تواند به همه غیر از خودش توجه کند
؟
دینا براي شما بماند.

 عدم را به من بدهید.

 دیگر براي زندگي ام حرفی نمانده که بزنم،

 طلب موهوم؟
اين
زندگل مرا مي گرياند.

 افسوس !

ديگر اشك هایم ارزشی ندارند. قطرات چشم سرازير مي شوند : درياي بي آرامي را تشکیل مي دهند.

اشك ... اشك راه سرازير شدنش را از گوشه هاي چشم بلد است
دلم مي خواست در صحراهاي وسيع و خلوتي بدوم و فرياد بزنم
دلم مي خواهد سم مهلكي روي لب هاي
تو جا بگيرد. لب هاي تو را ببوسم و در زير پاي تو در هوای
آزاد، دنيا را وداع كنم
اين هم ميسر نيست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرسید
براي چه ؟
فكر كن. به اين حسرت نبر كه چرا قصرهاي مرتفع و باغ هاي مجلل نداري. آن ها را جنايت و خيانت فراهم مي آورد. اگر طبيعت به تو قلب
عاشق داده است خوشحال خواهي بود كه نسبت به تمام آن تجملات بي اعتنا
هستي  
نمي دانم با اين
نگرانی زندگاني را ادامه خواهم داد يا نه.

 مي بيني ... ! ... ! من از همه چيز سير و بيزارم . فقط عشق و محبت تو مي تواند مرا نگاه بدارد . با بیمار خودت مدارا كن

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:27  توسط همون دیوونه   | 

سلام

سلام به تو .. به روی ماه زندگی .. گل شبو !

الهه ای در وجود توست . تو که هم جنگجو هستی و هم یک زن ٬ هم یک قهرمان و هم خانه دار ٬ هم

 رویایی و هم ماجرا جو . در ژرفای وجود خود جستجو کن تا خود را شناخته و روح زیبایت را نمایان سازی.

 به یاد داشته باش که ذاتا توانایی و آینده ات را خود خلق کنی  تا حقیقت وجود و رویاهایت را شکل

 دهی. به خود این امکان را بده که توانا و با اعتماد به نفس باشی. از نمایان ساختن خود لذت ببر.

 شاد باش !

خواندن این سطور خیلی برام جالب بود و خواستم که از این طریق با شما هم قسمت کنم .

 

اول - از دوستان گلم که وقت نکردم تو ان مدت بهشون سر بزنم معذرت می خوام

 

دوم - این روزها حال و هوای خوبی دارم و انگار چهار فصلم عوض شده! تو زمستون دلم بهاریه ... 

 

می دونی وقتی نقشه مسیر رو نداری خیلی سخت می تونی راهت رو پیدا کنی و ممکن است تو این

 مسیر  گاهی سر از بیره هم در بیاری ولی اون روزی که نقشه مسیرت رو پیدا کردی - فرقی نمی کنه تو

 چه سنی و چه شرایطی -  اون وقته که تازه از مسیر زندگیت لذت میبری ..

دوست عزیزی می گفت : دغدغه ما آدمها بودن نیست بلکه شدن است .

همه ما تلاش می کنیم چیزی بشویم . حالا هر کس با توجه به شرایط و موقعیتش .

 این حرفش رو قبول دارم ولی در صورتیکه اول معنی بودن و تفاوتش رو با شدن  رو حس کنیم و ازش

 لذت ببریم بعد به اصل شدن بپردازیم . این شدن همون مسیری است که تو زندگی مون انتخاب

 می کنیم حالا چه درست چه غلط که صد البته در شرایط تصمیم گیری قطعا به نظرمون درست بوده که

 انتخابش کردیم .  یه ذره که به اطرافم دقت می کنم می بینم که

 خیلی از آدمها یادشون رفته  که اون ها هم هستنند و حقی دارند .

گل من ! مهربون ! آخه اگه تو خودت ٬ خودت رو دست کم بگیری می خوای این زندگی تو رو جدی بگیره

 ؟  اگه تو خودت ٬ خودت رو دوست نداشته باشی ٬ می خوای یک غریبه تو رو دوست داشته باشه ؟

 

و هزار یک چیز دیگه که ما ها یادمون میره .. حق ما خوشبخت زندگی کردن است نه اینکه همش تو

 دردسر و گرفتاری باشیم ... گاهی وقتها سوء تفاهم های ذهنی برامون پیش میاد که واقعا جبران

 

 ناپذیره  مثلا اینکه خوشبخت بودن رو با معیار بیرونی - منظورم بیرون از خودمون - می سنجیم .

 و همین طور این سوء تعبیر در مرود سایر حس ها هم برامون پیش میاد مثل عشق ٬ مثل دوستی

٬ مثل صداقت و و و و  و درست این لحظه ایی است که یک دردسر جدید تو زندگی مون به نام توقع

 بوجود میاد .

 

من به اصل اطلاح پذیری اعتقاد دارم و ایمان دارم که با آموزش و مطالعه میشه خیلی از مشکلات زندگی رو حل کرد و اصولا کلمه ایی به نام مشکل تو فرهنگ لغت زیادیه !

این تفاوت دید گاه هات که سر منشا بروز مشکلات است و مشکلات به خودی خود وجود خارجی ندارند و ساخته ذهن خود بشر هست.

پس این رو یادمون باشه که همیشه جا برای بهتر شدن هست و باید در این راه تلاش کرد  و در طول مسیر اگر کمکی از دست مون بر میاد برای همدیگر انجام بدیم تا همه در کنار هم از سفرمون لذت ببریم  البته با رعایت اصل احترام به خود و عقاید دیگران .

دوست دارم نظر شما رو هم در این زمینه بشنوم و خیلی خوشحال تر میشم که اگر مایل هستید در یک جلسه حضوری با هم به بحث و جمع بندی برسیم .

منتظر پیام های شما هستم

تا بعد که ببینمتون می سپرمتون دست خدای آسمون 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:22  توسط همون دیوونه   | 

اشتیاق

در اشتیاق پرواز، بی‌آسمان‌ترینم
عمری به جرمِ بودن، با خاک هم‌نشینم
نفرین به چشم‌هایم ـ این حفره‌های تاریک ـ
آخر چگونه‌ای دوباره! باید تو را ببینم؟
ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه می‌شد
نزدیک‌تر بیایی،‌تا از تو گُل بچینم؟
در کوچه‌های تردید، تنها رهایم، آیا
تقدیر بی‌تو بودن، نقش است بر جبینم؟
ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمری‌ست
در آرزوی پرواز، بی‌آسمان‌ترینم
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:12  توسط همون دیوونه   | 

سیب

 

کاشکی خدا مرا نیز سیب می آفرید!

 

« آنک خدا مرا بسان سنگریزه ای درون این دریا شگفت افکند ،

سطح آب را با چرخابهای بیشمار پراکنده ساختم اما آنگاه که به قعر

آب رسیدم سراسر خاموش شدم!

آری او چنین پنداشت اما گویی پندار سبز چنین می اندیشید که :

 

انسانها دو دسته اند : عده ای سنگ و عده ای سیب اند .

 

آغاز آنها مشترک است ، هر دو هنگام ورود به دریاچه شگفت دنیا

چرخابهای بیشماری را به دور خود می سازند و دیگران را تحت تاثیر

قرار می دهند ، اما پایان آنها حکایتی است بس متفاوت!

 

سنگریزها بناچار پس از مدتی به قعر آب خواهند رسید و

خاموش خواهند شد .

                                                           و اما سیب ها ؟!

آنها هرگز به قعر آب نخواهند رفت و خاموش نخواهند شد . آنها

جاودانه در دریاچه باقی خواهند ماند و در هر تلاطم امواج چرخابی

دیگر خواهند ساخت .

آنها روزی به آسمان بر خواهند گشت و ابرها را خواهند پیمود و

در آخرین نقطه آسمان تا ابد خواهند زیست .

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:10  توسط همون دیوونه   |