تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

ما که اینهمه صبر کردیم این هم روش!

بخند حتی اگه خنده ات نمیاد...

 بخند حتی اگه تو گلوت بغض سنگینی گیر کرده...

پنهون کن اون اشکاتو ...به جاش یه خنده هرچند مصنوعی اما تحویل بده...

نذار غرورت خرد بشه... نذارله بشه....صبور باش...مقاوم باش...کوه باش...

از چی ناراحتی؟ از چی دلت گرفته؟ داری واسه چی غصه میخوری؟

ول کن همه چیزو بزن به سیم آخر....راحت شو... آزاد و رها باش...

خودتو بسپاربه دست باد و برو...بذار یه چیز دیگه تصمیم گیرنده باشه و تو فقط نگاه کن

مطمئن باش این روزها هم میگذره....مطمئن باش

 

پ.ن: بعضی وقتها هیچی آدمو خالی نمیکنه....حتی چیزهای که یه مدت باهاشون خیلی خوش بودی و بهت خیلی حال میداده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:42  توسط همون دیوونه   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:40  توسط همون دیوونه   | 

شبیه تمام شدن یک عمر که ثمری نداشته.

مثل یک پرنده که در باران بال میزند.

 امیدی به مقصد نیست.

 قلبم پر از زخم.

 اما باز طپش.

 چرا ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 19:25  توسط همون دیوونه   | 

بعد از رفتن تو آن مسافر جامه دان به دست کنار جاده منم.

شاید رفتن از ماندن بهتر باشد.

کاری از دست کسی ساخته نیست.

همیشه و همیشه..................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:46  توسط همون دیوونه   | 

نگاهم کن! نگاهم کن! تو چنگ شب گرفتارم

یه دریا تو چشام دارم ولی هرگز نمی بارم

منم از روزگار سوت و کور و بی نفس خسته

منم تنها ترین آبی تو این کوچه که بن بسته

ببین سبزینه فریاد تلخم تو گلو پژمرد

دوباره این منو دروازه های تا ابد بسته

تو خواب بودی و تباهی رو توی چشمام نمی دیدی

  تو یک دم غصه هام رو از توی قلبم ندزدیدی

 کسی ویروونی عشق رو توی چشمام نمیبینه

تو هم مثل همه بودی تو هم من رو نفهمیدی

نگاهم کن! نگاهم کن! که تو بند زمستونم

دچار عشقتم اما کنار تو نمیمونم

به جز تو آشنایی نیست

 رفیق و هم صدایی نیست

ولی حتی برای ما پناهی جز جدایی نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:40  توسط همون دیوونه   | 

پیچیدم!بد هم پیچیدم...

قصه اینجوری شروع شد:

یه روز سرد زمستونی که برف می اومد بالم تیر خورد و توان حرکت نداشتم اما به زور تونستم تا زیر سایه ی یه قارچ چند لحظه ای رو آروم بگیرم و در امان باشم. تا مبادا شکارچی بیرحمی که بهم تیر زده بود دوباره پیدام کنه و منو برای سرگرمی بچه اش ببره...

داشتم از درد جای زخمم اشک می ریختم که یه دفعه سنگینی یه سایه رو پشت سرم احساس کردم تا برگشتم دیدم سایه ی آدمه که داره بهم نزدیک میشه. از ترس نمی دونستم چیکار کنم یه لحظه چشمامو بستم و دیگه هیچی نفهمیدم... بعد از چند ساعت که چشمامو باز کردم دیدم تیر از بالم دراومده و بالم بسته شده بود. بعد اون آدم رو دیدم که اومد کنارم. فهمیدم که کار اون بوده. سالها گذشت...

تا اینکه فهمیدم بهش انس گرفتم و عادت کردم. به خاطر محبت هایی که بهم کرده بود دوسش داشتم. تا اونجائیکه یادمه هیچ وقت منو تو قفس زندونی نکرده بود. اون زندگی منو نجات داده بود. هیچ وقت این کمکشو فراموش نکردم و نمیکنم... اما روزگار نذاشت همین جوری بگذره...

چیزی رو که نمیدونستم فهمیدم البته بگذریم از این که بهش شک داشتم... اونوقتهایی که کنار من نبود کنار یکی دیگه بود... یه روز که دلش خواست باهام درد دل کنه همه ی اینا رو بهم گفت و بهم گفت که چقدر بهم خیانت کرده اما من هیچی نگفتم و فقط گوش دادم... گذاشتم تا بگه... تا خالی شه... تا سبک شه... تا یه وقت نگه نذاشتی حرف بزنم... یه لحظه تمام خاطراتم اومد جلو چشمم. هرجا که با هم رفته بودیم... هر دونه ای که برام ریخته بود... هر جایی که من همراهی کرده بود تا تنها نباشم... وقتی که فکر کردم گول خوردم تو خودم شکستم...

بعضی وقتها که به گذشته خودم فکر می کردم و اشتباهاتم رو مرور می کردم از دست خودم ناراحت می شدم و این بیشتر ناراحت می شدم که اونم می دونه من اشتباه کردم و اون بوده که رو اشتباهم خاک ریخته... همیشه اونو مثل یه فرشته پاک و بی گناه می دیدم و خودمو یه شیطون به تمام معنا. نمیدونستم خودمو ببخشم ...

 

پ.ن: هیچ موقع دم از پاکی و صادقی و خوب بودن خودم نمیزدم... اما تو که همیشه ورد زبونت این بود که هیچ کاری نکردی و پاک بودی یه دفعه چی شد... هان؟!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:34  توسط همون دیوونه   | 

دیگه جون نداره دستام...

گناهی ندارم ولی قسمت اینه....

آره گناه از من نیست اما به جرم بی گناهی اسیرم... اینه رسم زمونه...اینه بازی روزگار که با همه آدما داره و داره تر و خشک رو باهم می سوزونه.... کسی هم نمیتونه کاریش بکنه...(قابل توجه خودم) نمیشه هیچ کاری کرد... نمیشه.... نمیشه...نمیشه.... باید رفت مرد...

دوباره خستگی... دوباره افسردگی... دوباره دعوا... دوباره جنگ ...دوباره گریه...

خدای آسمون کی اینا تموم میشن؟ میدونم که میگی هیچوقت... میدونم سوالم تکراری بود برای همین جوابشو می دونستم...اما منم آدمم مگه نه... منم خسته میشم مگه نه...

آی خدا دلگیرم ازت ... آی زندگی سیرم ازت... آی زندگی میمرم و عمرمو می گیرم ازت...

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنه... این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنه... چه لحظه های خوبیه... ثانیه های آخره... فرشته ی مردن من ... منو از اینجا میبره....

انگار رسیدم ته خط...وقت خلاصی از همه ست...آی دنیا بیزارم ازت...

 

پ.ن:اینا رو از ته دل گفتم......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:11  توسط همون دیوونه   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:48  توسط همون دیوونه   | 

زن

When God created woman he was working late on the 6th day

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.

An angel came by and said: “Why spend so much time on that one?”

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟

And the Lord answered:

خداوندفرمود:
“Have you seen all the specifications I have to meet to shape her?”

آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او  بکار ببرم  اطلاع دارید؟

She must be washable, but not made of plastic, have more than 200 moving parts which all must be replaceable and she must function on all kinds of food, she must be able to embrace several kids at the same time, give a hug that can heal anything from a bruised knee to a broken heart and she must do all this with only two hands”.

او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی. او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد.

The angel was impressed.

فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.

“Just two hands....impossible!“

”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“

And this is the standard model?!

و آیا این یک مدل استاندارد است؟

“Too much work for one day....wait until tomorrow and then complete her“.

”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”

I will not”, said the Lord. “I am so close to complete this creation, which will be the favourite of my heart”.

خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد.

“She cures herself when sick and she can work 18 hours a day”.

وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.

The angel came nearer and touched the woman.

فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.

“But you have made her so soft, Lord”
”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“
“She is soft", said the Lord, “But I have also made her strong. You can’t imagine what she can endure and overcome.“

خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام.

نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود.

“Can she think?" the angel asked. 

فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟

The Lord answered:

“Not only can she think, she can reason and negotiate.”

خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند.

The angel touched the womans cheek....

فرشته گونه های زن را لمس کرد.

“Lord, it seems this creation is leaking! You have put too many burdens on her.” 

” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند! شما  مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.“

“She is not leaking....it’s a tear” the lord

 corrected the angel

”او چکه نمی کند.... این اشک است“ خداوند گفته فرشته را اصلاح کرد.

“What’s it for?" asked the angel.

فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“

And the Lord said:

“Tears are her way of expressing grief, her doubts,  her love, her loneliness, her suffering and her pride.”

و خداوند فرمود:

”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“

This made a big impression on the angel; “Lord, you are genius.

You thought of everything. The woman is indeed marvellous!”

این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“

Indeed she is!

Woman has strengths that amazes man. She can handle trouble and carry heavy burdens.

آری او واقعاًشگفت انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد.

 She holds happiness, love and opinions.

She smiles when feeling like screaming.

او شادی، عشق و  اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد.

She sings when she feels like crying, crys when she is happy and laughs when she is afraid.

او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، وقتی که خوشحال است گریه می کند و وقتی که ترسیده است  می خندد.

She fights for what she belives in.

Stand up against injustice.

او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد.

She doesn't take “no” for an answer, when she can see a better solution. She gives herself so her family can thrive. She takes her friend to the doctor if she is afraid.

وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد.

Her love is unconditional.

عشق او مطلق و بدون قید و شرط است.

She cries when her kids are victorious. She is happy when her friends do well.

She is glad when she hears of a birth or a wedding.

وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند.  و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود.

او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.

Her heart is broken when a next of kin or friend dies.

وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.

But she finds the strength to get on with life.

ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.

She knows that a kiss and a hug can heal a broken heart.

او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد.

There is only one thing wrong with her

او فقط یک اشکال دارد.

She forgets what she is

worth...

فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 16:4  توسط همون دیوونه   | 

تنهام

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

 يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

 بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم.

 آخه مي‌دوني من اينجا خيلي تنهام».

 براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

 يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم.

  زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه که من هنوز هم خيلي تنهام.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:30  توسط همون دیوونه   |