تبليغاتX
خوشبخت ترین دیوانه

خوشبخت ترین دیوانه

 

من همانم. قطرات وجودم هدر می رود. من محکوم به این شدم که ذوب شدن خودم را نظاره کنم. اما به گناه بی گناهی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 17:30  توسط همون دیوونه   | 

خواب تو

 وقتی خوابت میاد بیا تو چشمام بخواب.

اگه اشکام نذاشتن بخوابی بیا توی قلبم بخواب.

اگه صدای قلبم نذاشت بهم بگو.

بگو تا  من بمیرم تو هم راحت بخواب.

اینطوری هم من آروم میشم هم تو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:19  توسط همون دیوونه   | 

همه ی اینا داستانه....یه داستانه تکراری... همه ی اینا واسم آشناس

قبلاْ هم اینا رو تجربه کرده بودم... میدونم آخرش چی میشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:43  توسط همون دیوونه   | 

مرد تنها

شبی با خیال تو هم خونه شد دل

نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل

نبودی ندیدی پریشونی هام رو

فقط باد وبارون شنیدن صدام رو

غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد

دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد

نه مرد قلندر نه آتش پرستم

فقط با خیالت شبها مست مستم

الهی سحر پشت کوه ها بمیره

خدا این شب ها رو از عاشق نگیره

نه یک شب که هر شب دلم بی قراره

میخواد مثل بارون  بباره  بباره

شب مرد تنها پر از یاد یاره

پر از گریه تلخ و بی اختیاره

شب مرد تنها شب بی تو مردن

شب غربت و دل به مستی سپردن

شب های جوونی چه بی قراره

همش بی قراری همش انتظاره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:10  توسط همون دیوونه   | 

نقطه

 

م پایان سکوت تو.

پریدن جسارت نمیخواد.

بریدن میخواد.

میبینی چه ساده.؟

پریدن.

بریدن.

فقط دو نقطه فرق داره

نقطه اول پایان کلام من.

نقطه دوم پایان سکوت تو.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:55  توسط همون دیوونه   | 

بعضی وقتها میخوام یه دوست داشتن رو تجربه کنم.

میدونم لذت دوست داشتن کسی یا اینکه کسی دوستم داشته باشه خیلی شیرینه.

وهنوز هم نتونستم به دوست داشتن دلخواه خودم برسم.

نمیدونم دلیلش چی بوده. یا من نتونستم یا آدم مقابل من.

شاید باید ارزش هایی وجود داشته باشه تا ازش بگذری و به این حد برسی.

شاید از خیلی چیزها باید گذشت.

شاید باید یه کار بزرگ انجام بدی.

نکنه باید دروغ بگی.

هزار تا شاید دیگه.............................

شاید وقتی اون دوست داشتن رو داشته باشی تازه بفهمی که همه چیزت رو از دست دادی.

تبدیل شدی به یه ادم وابسته.

گوش شنوا نداری. چشم بینا نداری. فکرت بد کار میکنه.

از همه دل میکنی.

چون یه ارزش برات وجود داره که بعد از اون هیچ چیز دیگه مهم نیست.

همه اینا به یه طرف. به آخرش فکر نمیکنی. که بالا خره باید تموم بشه.

که آخر داستان بد جوری میسوزی یا میسوزونه.

کاش یه کم عوض میشدم.

کاش یه کم عوضی میشدم.

 

 

 

تو دونسته بودی چه  خوش باورم  من               شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من

تا گفتم کی هستی؟تو گفتی یه بیتاب              تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که  دریاب

قسم خوردی بر ما که   عاشق ترینی                تو یک جمع عاشق تو  صادق  ترینی

همون لحظه ابری رخ  ماه  رو  آشفت                 به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

                           هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داری

                            من اون ماه رو  دادم  به تو  یادگاری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:11  توسط همون دیوونه   | 

نمی دونم چی بذارم!

آه ...

 

پ.ن:دلم می خواد رها شم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:36  توسط همون دیوونه   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:16  توسط همون دیوونه   | 

ما که اینهمه صبر کردیم این هم روش!

بخند حتی اگه خنده ات نمیاد...

 بخند حتی اگه تو گلوت بغض سنگینی گیر کرده...

پنهون کن اون اشکاتو ...به جاش یه خنده هرچند مصنوعی اما تحویل بده...

نذار غرورت خرد بشه... نذارله بشه....صبور باش...مقاوم باش...کوه باش...

از چی ناراحتی؟ از چی دلت گرفته؟ داری واسه چی غصه میخوری؟

ول کن همه چیزو بزن به سیم آخر....راحت شو... آزاد و رها باش...

خودتو بسپاربه دست باد و برو...بذار یه چیز دیگه تصمیم گیرنده باشه و تو فقط نگاه کن

مطمئن باش این روزها هم میگذره....مطمئن باش

 

پ.ن: بعضی وقتها هیچی آدمو خالی نمیکنه....حتی چیزهای که یه مدت باهاشون خیلی خوش بودی و بهت خیلی حال میداده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:42  توسط همون دیوونه   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:40  توسط همون دیوونه   |